(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 24 شهريور 1387 - 13 رمضان 1429 - 14 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 1891791
 

قهرمان هاي كاغذي ابزار تبليغات سرمايه داري
تغيير ادبيات توطئه پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 46

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




قهرمان هاي كاغذي ابزار تبليغات سرمايه داري

توسعه يافتگي، اوتوپياي قرن حاضر
امروزه در زبان رايج سياست، ملل جهان را به دو دسته تقسيم مي كنند: توسعه يافته و توسعه نيافته. به راستي اين توسعه چيست كه مي تواند معيار تقسيم بندي قرار بگيرد؟ علت طرح اين سؤال چيست؟
انسان موجودي آرمان طلب و مطلق گراست و همواره زندگي خود را به گونه اي تنظيم مي كند كه به آرمان هاي مشخصي ختم شود. قضاوت و ارزيابي او در امور نيز به معيار و ميزان و نظام ارزشي خاصي برمي گردد كه از آرمان خويش كسب كرده است. آرمان دورنمايي است كه انسان در فراسوي حيات خويش تصور و تجسم مي كند و آنگاه راه زندگي خويش را به گونه اي انتخاب مي كند كه به آن آرمان متصور برسد.
اما در اينكه اين آرمان ها چگونه انتخاب مي شوند نيز سخن بسيار است. اجمالا، شناخت انسان از جهان و خويشتن در مجموع منتهي به بينشي كلي مي شود كه آرمان ها از آن نتيجه مي شوند. اين بينش كلي (كه شامل شناخت انسان از جهان و خويشتن است) پشتوانه ي همه ي اعمال و رفتار و سخنان انسان قرار مي گيرد.
ارزش گذاري انسان بر روي پديده هاي اطراف خويش نيز از همين بينش كلي و آرمان هاي زاييده از آن نتيجه مي شود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غير مسلمان يا مستقل و غير مستقل، استعمارزده و استعمارگر، آزاد و غير آزاد و... تقسيم نكنيم؟ اگر ما كشورهاي جهان را به مسلمان و غير مسلمان تقسيم كنيم، اين تقسيم بندي حكايت از نظام ارزشي خاصي دارد كه از مكتب، يعني نظام اعتقادي خاصي برآمده است.
با تقسيم بندي جهان به كشورهاي مسلمان و غير مسلمان، همه درمي يابند كه اين تقسيم بندي از جايي كه به اعتلاي اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. اين سنت پسنديده كه در آغاز هر كار تحقيقي و پژوهشي نخست به تعريف شاخص ها مي پردازند، از همين جا برآمده كه اين تعريف هاي اوليه، راهبر انسان به سوي نظام ارزشي و ميزاني است كه با آن به پديده هاي اطراف خويش نظر مي كند و درباره ي آنان به داوري و قضاوت مي نشيند.(1) بنابراين، قبل از اينكه ما هر تقسيم بندي يا طريقي را بپذيريم بايد به پشتوانه ي آن نظر كنيم و ببينيم كه آيا با نظام اعتقادي (مكتب) ما انطباق دارد يا خير.
حال ديگرباره به سؤال اوليه ي خويش بازگرديم: چرا ملل جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم مي كنند؟ آن آرمان اعتقادي كه در پشت اين تقسيم بندي نهفته است چيست و چرا معيارهاي ديگري براي تقسيم بندي انتخاب نكرده اند؟ اين تقسيم بندي نشان مي دهد كه در فرا راه انديشه و خواسته هاي انسان امروز آرمان توسعه يافتگي قرار گرفته است كه به مثابه سرزمين افسانه اي و پر راز و رمز و پر جاذبه اي انسان ها را به جانب خويش مي كشد و معيار اين توسعه يافتگي ـ آنچنان كه خواهيم ديد ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معيار توسعه، انسان ها دو دسته بيشتر نيستند: فقير و ثروتمند؛ و ميزان فقر و غنا نيز «مصرف» است. البته فقر ـ آنچنان كه خواهد آمد ـ در اسلام مذموم است(2) و مسلماً جامعه ي آرماني مسلمانان، جامعه ي فقيري نيست. اما اين نه بدان معناست كه ما ضرورتاً ناچار باشيم آرمان توسعه يافتگي را بپذيريم، چرا كه با پذيرفتن اين آرمان، جست و جوي ثروت و تكاثر براي ما اصالت خواهد يافت و ابعاد روحاني و معنوي وجود آدمي تحت الشعاع اين آرمان به فساد و تباهي خواهد گراييد.
ادراك كامل اين مطلب از يك طرف به شناخت حقيقت وجود آدمي و دريافت سنت هاي تاريخي و از طرف ديگر به معناي حقيقي فقر برمي گردد. بدين ترتيب بحث ما پيش از آنكه وارد در فصول ديگري بشود بايد به دو سؤال در حد امكان جواب دهد: ـ نقش آرمان ها (ايده آل(3)ها) در ساختن انسان، جامعه، و تاريخ چيست؟
ـ معناي حقيقي «فقر» در اسلام چيست؟
چرا انتخاب توسعه ي اقتصادي به عنوان آرمان (ايده آل)، اصالت روح بشر را تحت الشعاع مي گيرد و وجود معنوي او را به فساد و تباهي مي كشاند؟
آرمان ها (ايده آل ها) همواره علت غايي حركت هاي فردي و اجتماعي بشر هستند. هدف، آن غايت مشخصي است كه انسان فرا راه خويش تصور مي كند و مسير خود را به گونه اي پيش مي گيرد كه بدان دست يابد. اهداف انسان با توجه به خواسته ها و نيازهايش انتخاب مي شوند و گذشته از آنكه اين خواسته ها ممكن است حقيقي يا كاذب باشند، هدف اصلي يا آرمان او آن نقطه اي است كه انسان جواب تمامي خواسته هايش را در آن جست و جو مي كند. اين فطرت انسان است كه بر اين اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعيت مي كند. با توجه به همين فطرت است كه قرآن مي فرمايد: لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه (4)، چرا كه انتخاب اسوه و تبعيت از آن ضرورت خلقت بشر است و در اين ميان اگر از اسوه هاي حسنه اعراض كند، نه اينچنين است كه بتواند خود را در وضعيتي خنثي محفوظ بدارد و به سوي نمونه هاي سوء گرايش نيابد؛ خير! اگر بشر از اسوه هاي حسنه اعراض كند به ناچار به سوي ائمه ي كفر خواهد گراييد.
علت وضع كلمه ي «امام» نيز همين است؛ «امام» به معناي پيشوا، آرمان وجودي بشر، و آن غايتي است كه همه ي صفات تكاملي انسان در وجود او تبلور يافته است. تبليغات شيطاني غرب و شرق نيز از همين خصوصيت فطري بشر كه در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده مي كند و با آفريدن قهرماناني كاذب براي اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبي كه مي خواهد سوق مي دهد.
مصرف (آنچنان كه در فصل هاي آينده خواهيم ديد) يكي از اركان نظام اقتصادي غرب است، چرا كه اصولاً عرضه و توليد بيشتر هنگامي ضرورت پيدا مي كند كه تقاضا و مصرف بيشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بيشتر نيز مستقيماً بر تبليغات مبتني است. نيازهاي حقيقي بشر محدود است و وقتي از حد طبيعي اشباع (سير شدن) گذشت، ديگر در وجود او ميل و گرايشي براي مصرف باقي نمي ماند. بنابراين، تنها راه هايي كه براي تشويق و ترغيب جامعه به مصرف بيشتر باقي مي ماند اين است كه از يك سو كالاهاي مصرفي جلا و تزيين و تنوع بيشتري پيدا كنند و از سوي ديگر با ايجاد گرايش هايي انحرافي مثل مدگرايي و تجددطلبي و... در او تقاضاي بيشتري براي مصرف ايجاد كنيم. البته راه سومي نيز وجود دارد: توسعه ي بازار و جست و جوي بازارهاي جديد؛ يعني همان انگيزه اي كه به استعمار نو منتهي شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف ان شاءالله مفصلا بدان خواهيم پرداخت.)
قهرمان سازي يكي از اركان محتوايي تبليغات غرب و راهي است كه دولت هاي استكباري و سلاطين امپراتوري هاي اقتصادي دنيا براي تعديل و تنظيم مؤلفه هاي اجتماعي در جهت تمايلات و اهواي شيطاني خويش يافته اند.
تاريخ تبليغات سينمايي و تلويزيوني غرب با فرار از واقع گرايي در قالب شخصيت هاي مضحكي مثل لورل و هاردي آغاز مي شود و.... با عبور از مرحله ي بازسازي اسطوره هاي افسانه اي يونان باستان پاي به مرحله ي قهرمان سازي در جهت بنيان گذاري نظام ارزشي سرمايه داري و تعديل و كنترل واكنش هاي رواني و اجتماعي مخالف با آن مي گذارد و در اين مرحله، بررسي قهرمان هاي مخلوق تبليغات مي تواند مسير اجتماعي غرب را در مسير قبول ارزش هاي نوين سرمايه داري به ما نشان دهد. خلق شخصيت هاي كازانوا(5)يي و ژيگولو كه مظهر كامجويي و لذت طلبي و دم غنيمتي (اپيكوريسم(6)) هستند تصادفي نيست. لفظ «كرنلي» ـ كه به نوعي آرايش مو اطلاق مي شود ـ از اسم «كرنل وايلد» هنرپيشه ي قديمي آمريكايي گرفته شده است.
تأثير اين قهرمان هاي مخلوق تبليغات بر ذهن و زندگي اجتماعاتي نظير ما بسيار عجيب و حيرت انگيز است. با اينكه ما اكنون سال هاست كه از منظومه ي اقمار تبليغاتي غرب خارج شده ايم، اما حضور بت هاي تبليغاتي غرب در ميان جوانان بالاشهر نشين كشور ما از گستردگي و نفوذ شيطاني فرهنگ غرب حكايت دارد. تقارن اشاعه ي فيلم هاي جنايي و خلق شخصيت هايي مثل جيمزباند (007) را با جنگ ويتنام تصادفي نينگاريد. حكومت آمريكا براي آماده ساختن افكار و ارواح مردم سراسر دنيا و مخصوصاً جامعه ي آمريكا براي جنايات و خونريزي هايي كه در ويتنام انجام مي شد، ناچار بود كه از قهرمان سازي هاي تبليغاتي استفاده كند. اكنون نيز «رمبو» بت جديد آمريكا كه يك سرباز بازگشته از جنگ ويتنام است، همين وظيفه را بر عهده دارد.
شايد مثال هاي خودماني ملموس تر باشد. در همين جامعه ي طاغوت زده ي خودمان، شاه فضاي عمومي جامعه را از طريق تلويزيون و سينما و با خلق شخصيت هايي مثل «قيصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردين» و غيره كنترل مي كرد. چرا اينچنين است؟ چرا در اجتماع انقلابي ما با اينكه فضاي تبليغاتي جامعه مستقيماً تحت نفوذ و سيطره ي استكبار جهاني قرار ندارد، يك باره تب داغ پانك و بعد هم اپيدمي رمبو اكثر جوانان بالاشهري را بيمار مي كند و حتي دايره ي نفوذ اين بيماري ها بعضاً ـ و البته بسيار محدود ـ تا پايين شهر هم گسترده مي شود؟
نگاهي به جانب مثبت قضيه نيز بيندازيم. در آغاز جنگ تحميلي و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه كه حضرت امام از سر صدق فرمودند: رهبر ما آن طفل دوازده ساله اي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.(7)
آرمان «محمدحسين فهميده» براي بسياري از نوجوانان حزب اللهي ما آنچنان درخششي يافت كه هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحميلي، و آن همه ناملايمات و سختي ها، از بين نرفته است. اين يك گرايش فطري انسان است كه در فراراه حركت خويش در مسير زندگي، اسوه هايي ـ يا به تعبير غربي ها، قهرمان هايي ـ آرماني انتخاب مي كند و از آن پس همواره مي كوشد تا خود را با آن نمونه هاي آرماني به طور كامل تطبيق دهد. اما نه اينچنين است كه اين جاذبه ي فطري هميشه در جهات سوء عمل كند؛ تقليد كه يك نياز ذاتي بشري است از يك طرف در جامعه ي شيعيان به وحدت و يك پارچگي جامعه در اطاعت از احكام شرع و عقل مي انجامد، اما از طرف ديگر، همين خصوصيت فطري تقليد (البته به معناي غير فقهي آن) كار را بدانجا مي كشاند كه اين گفته مصداق پيدا كند: «خلق را تقليدشان بر باد داد.»(8)
نقش اجتماعي و تاريخي آرمان ها (ايده آل ها) بسيار عظيم تر است، چرا كه اصولاً اجتماع و تاريخ بر افراد بنا مي شود. اجتماع و تاريخ هر چند دو ماهيت كلي هستند كه به مثابه دو ارگانيسم زنده با آغاز و پايان و سير حياتي مشخص اعتبار مي شوند، اما واقعيت آنها مبتني بر وجود افراد است. جامعه و تاريخ نيز همچون افراد انساني مسير حركت خويش را در مطابقت با آرمان ها (ايده آل ها)ي معيني پيدا مي كنند. اگر تمدن يونان ـ كه تمدن فعلي غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدينه ي فاضله ي افلاطون آغاز مي شود به همين علت است كه سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمان هايي در فراراه حركت خويش است تا آنجا كه در ميان عوام مردم نيز كه با فلسفه ي يونان و مسائل آن آشنايي ندارند مدينه ي فاضله به صورت يك تعبير رايج وجود دارد و هر كس در ذهن خويش از آن صورتي ساخته است. براي ما شيعيان معناي مدينه ي فاضله با حكومت جهاني عدل حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) انطباق دارد و اين آرمان با مدينه ي فاضله ي افلاطوني(9) زمين تا آسمان متفاوت است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشتها
1. درباره ي هر يك از اين كلمات «پديده»، «ارزش»، «نظام ارزشي»، «مكتب» و غيره... سخن بسيار است كه در ادامه ي فصل هاي آينده رفته رفته بدانان خواهيم پرداخت.
2. منظور از «فقر»، فقر مادي است، نه فقر ذاتي در مقابل غناي پروردگار. اين دومي همان فقري است كه حديث نبوي الفقر فخري ـ فقر افتخار من است ـ بدان اشاره دارد.
3 Ideal
4. در رسول خدا براي شما اسوه اي حسنه است؛ احزاب. 21.
5. Casanova ، جيوواني جاكوپو كازانوا (1798 ـ 1725)، ماجراجوي ايتاليايي؛ كنايه از فرد لاابالي و عياش. - ويراستار
6 Epicureanism
7. امام خميني، صحيفه ي نور،ج 22 ، مركز مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي، ج 14، ص 60.
8. جلال الدين بلخي، مثنوي معنوي، دفتر دوم، حكايت فروختن صوفيان بهيمه ي مسافر را... - ويراستار.
9. بهتر است گفته شود اوتوپياي افلاطوني.

 



تغيير ادبيات توطئه پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 46

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه پدر بزرگ فرهاد شجاع الدين را به دليل برخورد بدي كه با فرهاد داشت، مواخذه كرد. پس از آن فرهاد به مغازه خودش رفت و در آنجا پدر و دايي اش را ديد. پدرش ديگر به سمت او هجوم نياورد و در عوض كليد مغازه و مقداري پول به فرهاد داد و از او خواست شب را به خانه برود، محمد، دوست مسلمان فرهاد، گفت كه مي ترسد باز هم كلكي در كار باشد. ادامه ماجرا:
و بعد ادامه داد:
«من اين حرف ها را نزدم تا خداي نكرده بين برادر و پدر و پسر جدايي بيندازم، اما دلم مي گويد فقط شيوه برخورد قرار است عوض شود؛ چون احساس كرده اند با سياست مشت آهني كاري از پيش نمي برند. »
ساعت ها به حرف محمد فكر كردم، احساس كردم، حرف هاي او نه از سر نفاق افكني كه كاملاً از سر خيرخواهي است. وقتي مي خواستم به سوي خانه بروم به او گفتم:
«محمدجان! نمي دانم ديگر چه خوابي برايم ديده اند. برايم دعا كن. »
و بعد به سوي خانه پدري راه افتادم، اما قدم هايم پيش نمي رفت، احساس مي كردم، خانأ خاطرات من، حالا به مسلخ آرزوهاي من تبديل شده است، با اين همه باز هم براي رعايت احترام پدر و مادرم سعي كردم همه چيز را فراموش كنم. اما اين زخم عميق را نمي شد فراموش كرد.
وقتي وارد حياط خانه مان شدم، فكر نمي كردم آقاي راشدي، خانم نعيمي، آقاي آشنا و شعاع اله برادرم كه قرار بود در ملاير باشد، را در پذيرايي خانه ببينم، به محض ورود جلوي پاي من برخاستند و من برخلاف هميشه به جاي گفتن اللهابهي فقط سلام كردم.
احساس كردم همه آنها بدجوري جا خورده اند؛ چون نگفتن اين اصطلاح براي آنها معنايي بسيار داشت.
بهرام اولين نفري بود كه با من دست داد و مرا بوسيد و بعد از آن شهرام و شجاع الدين و ديگران، آخرين نفر آقاي راشدي بود كه با لبخندي ساختگي مرا در آغوش گرفت، اما من در نگاهش لهيب آتش دوزخ را مي ديدم و هر چه مي خواست ذات خود را پنهان كند، من آشكارتر لبخند شيطان را در سيماي او مي ديدم. بعد از ديده بوسي هايي كه از آن دورويي و ريا مي چكيد، رفتم پايين مجلس نشستم ناگهان دايي و راشدي انگار كه اشتباهي بزرگ رخ داده باشد، بفرما زدند: «فرهادجان بفرماييد بالا بنشينيد؛ چرا پايين نشستي. . . ؟!»
و بعد مرا به زور بلند كردند و بر صدر مجلس نشاندند. هرچه نعيمي، راشدي و آشنا مي گفتند از من پاسخ هايي سرد مي شنيدند، اما باز هم انگار نه انگار كه خيط كاشته اند. آخر سر دايي كه ديد تيغ آنها نمي برد، شروع به حرف زدن كرد:
«جلوي اين بزرگان و عزيزان، حرف زدن من زيره به كرمان بردن است، اما اين بزرگان و عزيزان اينجا جمع شده اند تا مسئله اي فيصله يابد، مسئله اي كه اگر ادامه مي يافت، منجر به از هم پاشيدن حيات بهايي خانوادأ عزيز امرالله مي شد، جمال مبارك را شكر مي كنيم كه با الطاف خود از خار نفرت، گل خوشبوي وحدت را آفريد، كه اميدوارم خانوادأ جهانديده قدر اين معجزه را بدانند؛ چون رفع اين كدورت يكي از الطاف خاصه جمال مبارك به اين خانواده است. حالا از پدر اين خانواده البته با اجازه اين بزرگان اهل محفل، خواهش مي كنم به فرمايش جمال مبارك عمل كنند كه فرمود: نزاع و جدال، شأن درندگان ارض بوده و هست!!»
در آن لحظه مي خواستم بگويم:
«من به چشم خود اين درندگان ارض را در بهائيت ديده ام. »
اما سكوت كردم و بعد پدر رشته سخن را به دست گرفت و گفت:
«بالأخره هر جنگي، صلحي دارد، بويژه بين اهل امر، چه رسد به اهل امري كه پدر و پسر باشند من از فرهاد پسرم، عذرخواهي مي كنم و اميدوارم او هم مرا و برادرانش را بخشيده باشد. »
در اين حال دايي گفت:
«فرهاد، روي مرا زمين نينداز، نگذار فردا بگويند تو عامل اختلاف بودي، بيا و گذشت كن. اينجا همه شرمندأ شما هستند. »
و بعد برادرانم تك تك از در عذرخواهي درآمدند و مرا بوسيدند و بعد پدر و مادرم با اشك و آه مرا بوسيدند و طلب عفو كردند. در ادامه جلسه، ناگهان احساس كردم، خانم نعيمي و آقاي آشنا و راشدي سخت ناراحت هستند، حدسم درست بود؛ چون بلافاصله با هم از جا بلند شدند و گفتند:
«خب ما بايد برويم براي جلسه اي ديگر. »
و با حالتي تلخ به سمت حياط به راه افتادند. با هم پچ پچ مي كردند و متوجه من نبودند كه به بهانه اي در پشت سر آنها هستم. نعيمي مي گفت:
«چي مي خواستيم و چي شد! آمده بوديم اين پسره به غلط كردن بيفتد، اما دايي اش همه چيز را خراب كرد. اصلاً قرار نبود كسي از اين پسره پررو عذرخواهي بكنه. »
و آشنا ادامه داد: «تا حالا چند بر هيچ به نفع اين پسره شده؟!»
و بعد غرولندكنان از در بيرون رفتند. تازه فهميدم كه دايي گفته هاي محفل را مطابق ميل خودش تغيير داده، شايد هم دريافته بود كه اگر آن شب به آشتي ختم نمي شد، من براي هميشه از دست آنها رهيده بودم و اي كاش رهيده بودم و دايي مرا دچار معذوريت اخلاقي نكرده بود و سر و كار من با همان اعضاي محفل بود؛ چون حرف هايم را رك و راست مي زدم و براي هميشه مي رفتم دنبال زندگي ام. يك زندگي آرام در كنار مرجان در هر جاي اين دنيا. جايي كه روبه قبله بايستيم و نماز بخوانيم.
جلسه كه تمام شد، مادر شام را آورد و دور هم خورديم، اما طلسم سكوت به خانه سايه افكنده بود. كوشش هاي دايي هم نتيجه نمي داد. بعد هم من به سمت اتاق خوابم رفتم. اتاق خودم هم برايم بيگانه شده بود.
فرداشب رفتم خانه مرجان و ماجرا را شرح دادم و آنها با قلبي پرمهر و صفا دوباره مرا پذيرفتند و گفتند:
«چقدر خوب شد كه با خانواده ات آشتي كردي، خدا را شكر كه كدورت ها تبديل به محبت شد. »

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14