(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 19 خرداد 1387 - 4 جمادي الثانی 1429 - 8 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189102
 

به ياد شهيد حسين خنداني در بهاي بوسه اي جاني طلب¤
ياد امام و شهدا مردي كه براي كربلاي 5 غزل مي گفت
به ياد شهيد مقاومت «صلاح غندوز» نفوذ به «مقر 17»



به ياد شهيد حسين خنداني در بهاي بوسه اي جاني طلب¤

چهارشنبه 24 تيرماه سال 1343 در يكي از محله هاي گچساران مادري در حال وضع حمل بود. كودك پسري بود كه انگار خيال نداشت به سادگي به دنيا بيايد.
نزديك ظهر بود و همه نگران جان مادر و فرزندش بودند. وقتي يكي از همسايه ها- آقاي اسماعيلي- بر بام منزلش شروع به گفتن اذان كرد بالاخره حسين هم رضايت داد پا در دنياي خاكي بگذارد.
حسين مبارزه با رژيم طاغوت را در كنار درس براي خود واجب مي ديد و پس از پيروزي انقلاب نيز عزم سفر به قم كرد تا در سنگر فراگيري و نشر علوم ديني انجام تكليف كند.
اما شيپور جنگ را نواخته بودند و جهاد دري از درهاي بهشت است كه به روي مجاهدين راه حق باز مي شود. حسين قلم را بر زمين گذاشت و تفنگ را برداشت تا ملائكه الله نامش را در زمره مجاهدين راه حق ثبت كنند.
در فروردين سال 1361- عمليات فتح المبين- شايسته رداي جانبازي شد. بهبود يافته و نيافته باز به جبهه شتافت تا با حماسه سازان آزادي خرمشهر همراه شود. همان همسايه - آقاي اسماعيلي- را هم با خودش برد. شب دوم خرداد- يك روز مانده به آزادي خرمشهر- حسين و اسماعيلي در كنار هم به شهادت مي رسند، با هم تشييع مي شوند و كنار هم به خاك سپرده مي شوند.
شهيد حسين خنداني در وصيت نامه اش نوشته بود حالا كه من نتوانستم خدمت امام برسم و دست ايشان را ببوسم، پدر و مادرم به نيابت از من اين كار را انجام دهند. بعد از چهلمش وصيت نامه را براي دفتر امام مي فرستند.
چندي بعد با خانواده حسين تماس مي گيرند و مي گويند امام شما را به حضور پذيرفته است. آنها راهي تهران مي شوند.
ساعت هشت صبح در محل ملاقات هاي خصوصي امام بودند. يك دختر و پسر جوان هم براي عقد آمده بودند. داماد جانباز بود و چشم سر را داده بود تا چشم دلش باز شود.
پدر حسين دست امام را در دست خود مي گيرد و احساسي غريب به او دست مي دهد. آميزه اي از هيجان و شور و دلهره و عشق.
چشمهايش را مي بندد و ناگهان حسين را مي بيند كه با لباس سبز سپاه در كنار امام ايستاده و مي گويد: چيزهايي را كه مي خواستي به امام بگويي، بگو!
پدر دست امام را مي بوسد و همچنان مي فشارد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده از پسر و وصيتش مي گويد.
مرحوم توسلي آهسته در گوش پدر مي گويد: دست امام خسته مي شود!
مي خواهد دست امام را رها كند اما امام اجازه نمي دهد و همچنان دست پدر حسين را به گرمي مي فشرد و مي فرمايد: «يك كشاورز با آب رودخانه يا چاه آنقدر آب به درخت مي ده تا به ثمر برسه ولي شما پدر و مادراي شهدا با خون عزيزانتان، با خون جوانان خودتان درخت انقلاب را به ثمر رسانديد و انقلاب را پيروز كرديد. خداوند به تمام خانواده هاي شهدا صبر بده.»
پدر و مادر حسين از خدمت امام مرخص مي شوند و خوشحالند كه بالاخره وصيت پسرشان عملي شده است. مردمي كه در حياط خانه امام و بيرون جمع شده اند، به دست و صورت پدر حسين براي تبرك دست مي كشند.
بخشي از وصيتنامه شهيد حسين خنداني
خواهرم و مادرم حجابتان را كاملا حفظ نماييد چون حجاب شما بيش از خون من پشت دشمن را به لرزه درمي آورد.
پروردگارا تو خود شاهدي كه به جز اين جان ناقابل كه خودت به من عطا فرمودي چيز ديگري ندارم كه در راهت تقديم كنم، خدايا، بارالها شرمنده ام كه فقط يك جان دارم و آرزو مي كردم كه اي كاش چندين جان داشتم و همه را در راه تو تقديم مي كردم.
¤ حافظ شيرازي

 



ياد امام و شهدا مردي كه براي كربلاي 5 غزل مي گفت

مگر مي شود از جنگ نوشت و از امام ننوشت؟ ابر مردي كه با حرف هاي به ظاهر ساده اش دل ها را به لرزه مي انداخت و اشك ها را روان مي كرد. از نوجوانان و جوانان قهرمان و اسطوره ساخت و به راستي در آن گردنه سخت و ملتهب او در خشت خام چه مي ديد كه جنگ را نعمت خواند؟ پير عارفان و امام عاشقان كه پس از دهه ها زهد و نيايش و قرب، كام وصلش بوسه بر دست و بازوي بسيجيان است.
آنان كه ديوان ايشان را دارند چه خوب است سري به اشعار ايشان كه پس از كربلاي پنج و در هجر مجاهدان راه حق سروده شده است، بزنند.
درس يا جنگ؟
شهيد رداني پور رفته بود پيش امام كه «بايد تكليفم رو معلوم كنم، بالاخره درس مقدمه يا جنگ؟» امام فقط يك جمله گفتند «محكم بمانيد توي جنگ.» ديگر كسي جلودارش نبود.
دل دريايي
شهيد زين الدين يكي دوبار كه رفت ديدار امام، تا چند روز حال عجيبي داشت. ساكت بود. مي نشست و خيره مي شد به يك نقطه مي گفت «آدم وقتي امام رو مي بينه، تازه مي فهمه اسلام يعني چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شيرينه.» مي گفت «دلش مثل درياست. هيچ چيز نمي تونه آرامششو به هم بزنه. كاش نصف اون صبر و آرامش، توي دل ما بود.»
سربازان امام
بچه ها را جمع كردند توي ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت الله موسوي اردبيلي برايمان سخنراني كنند.
لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پاسدارها سربازان امام زمان(عج) هستند. كنار محمود ]شهيد محمود كاوه[ ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت الله اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت يك جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت «لااله الا الله» تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوري نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. مي گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستيد، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.
امام و آموزش تيراندازي
]شهيد[ محمدرضا حمامي مدتي را در بيت حضرت امام بود و مسئوليت حفاظت را برعهده داشت پس از مدتي ايشان عازم جبهه شد. يك روز كه با او صحبت مي كردم از خاطراتش در بيت حضرت امام خميني برايم تعريف مي كرد. يكي از خاطراتش را اينگونه نقل كرد گفت: يك روز صبح رفتم به باغ پشت منزل حضرت امام، آنها با چند نفر از بچه ها مشغول تمرين تيراندازي شديم در همين حين حضرت امام هم براي قدم زدن وارد باغ شدند من به محض اينكه امام تشريف آوردند به حضور ايشان رفتم و گفتم اگر مي شود شما هم تيراندازي كنيد حضرت امام قبول نمي كردند ولي دوباره اصرار كردم تا راضي شدند، پس از تيراندازي حضرت امام به من گفتند شما در هنگام تيراندازي، طرز ايستادنت درست نيست و سپس حالت صحيح ايستادن را به من آموزش دادند من فضولي كردم و گفتم، آقا شما هم مگر تيراندازي بلديد؟ حضرت امام پاسخ دادند من تاكنون هشت جلد كلت پاره كردم -منظور ايشان اين بود كه از كلت هاي زيادي استفاده كرده اند و در اين كار داراي تبحر خاص هستند!
تلخ و شيرين
تلخ ترين خاطره اي كه به ياد دارم پذيرش (قطعنامه)، و شيرين ترين خاطره مربوط به فتح خرمشهر است. فتح زماني اعلام شد كه ساعت حدودا 4بعدازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند -و راديو هم در دستشان بود؛ چون ما از قبل مي دانستيم كه رزمندگان اسلام در حال انجام اين كار هستند، و درگيري هم از شب قبل شروع شده بود كه خيلي هم شديد بود. امام در حال قدم زدن بودند كه گوينده راديو خبر آزادسازي خرمشهر را اعلام كرد. با شنيدن صداي گوينده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبي به ايشان دست داد. البته در مجموع امام از مسائلي كه خيلي تلخ بود اوقاتش زياد تلخ نمي شد و از مسائلي هم كه شيرين بود خيلي خوشحال نمي شدند.
هنگام موشكباران از (ستاد مشترك) كسي آمد كه مربوط به تيم مهندسي بود و يك ضد بمب و مستحكم براي امام درست كرد. اما حضرت امام فرمودند: من به اينجا نمي روم. و هرچه هم كه من گفتم: حداقل شما بياييد و اتاق مذكور را ببينيد، فرمودند :من از همين بيرون آنجا را ديده ام و به آنجا نخواهم آمد و تا وقتي كه تهران زير موشكباران دشمن قرار گرفت در اتاق معمولي خودشان بودند و خيلي معمولي برخورد مي كردند. وقتي هم كه من خيلي اصرار كردم ايشان قسم خوردند كه من اين كار را نخواهم كرد، و بين من و بقيه افراد هيچ تفاوتي نيست. ايشان مي گفت: بمبي به خانه من بخورد و پاسدارهاي اطراف منزل كشته شوند و من در اتاق ضد بمب زنده بمانم ديگر من به درد رهبري نمي خورم. من زماني مي توانم مردم را رهبري كنم كه زندگي من مثل آنها باشد، و همه در كنار همديگر باشيم. از نظر خانوادگي هم من به شما بگويم كه سالها پيش وقتي مامورين (ساواك به خانه ما ريختند كه امام را بگيرند، مادر من در حياط ايستاده بود و من از خانه بيرون دويدم، و ايشان به من گفت: پدرت را بردند اگر مي خواهي او را ببيني زودتر برو. كلا مادر و خواهرانم اهل اين حرفها نيستند؛ و ترسو نيستند و فقط نگرانيشان در مورد حال امام بود.
يك نكته اي به خاطرم آمد كه برايتان نقل كنم. يك روز كه تهران شديدا زير بمباران و موشكباران بود مادرم وارد اتاق شدند و ديدند كه يك پتويي كج افتاده است؛ با نهايت خونسردي مرا صدا زدند كه بيا و سر پتو را بگير تا آن را درست كنيم! و امام از اين حرف خنده اش گرفت. ]به نقل از مرحوم حاج احمدآقا[
شوكران
خدا مي داند بر خانه امام چه گذشت هيچكس جرأت نمي كرد خانه امام برود پيش امام برود. بعد از پذيرش قطعنامه 598 چند روز امام درست نمي توانستند راه بروند. همه اش مي گفتند: خدايا شكرت ما راضي هستيم به رضاي تو. شما فرزندان امام روحيه امام را بهتر از هركس ديگر مي دانيد. بعد از (قطعنامه) امام ديگر سخنراني نكردند. ديگر براي سخنراني به حسينيه جماران نيامدند، تا مريض شدند و به بيمارستان رفتند. يك پسر بچه ايي من دارم، كوچك است نامش علي است؛ با او خيلي مأنوس بودند. آن روزهاي آخر، اين بچه اي كه بيش از سه سالش نبود مي خواست خدمت امام برود. امام از اينكه ساعات آخر را مي خواست با خداي خودش راز و نياز كند، به مادر اين بچه گفت: ما اصلا نخوابيده و همه اش نماز خوانده و بعد پيغام داد براي مردم، كه مردم شما شهيد داديد، شما اسير داديد، شما مجروح و معلول داديد از خدا بخواهيد كه مرا قبول كند. ]به نقل از مرحوم حاج احمدآقا[

 



به ياد شهيد مقاومت «صلاح غندوز» نفوذ به «مقر 17»

«صلاح محمدعلي غندوز» سال 1347 (1968م) در خانواده اي شيعه، از اهالي روستاي «كفر ملكي» در «اقليم التفاح» ديده به جهان گشود. در سال 1352 (1973م)، خانواده غندوز عازم «امارات متحده عربي» شدند.
در سال 1363 (1984م) سرانجام خانواده غندوز پس از يازده سال به لبنان بازگشتند. در اين زمان صلاح كه شانزده ساله بود و روستاي زادگاهش در اشغال مزدوران ارتش رژيم صهيونيستي موسوم به «نيروهاي آنتوان لحد»، قرار داشت. در اوائل سال 1364 (1985م) صلاح به صفوف رزمندگان مقاومت اسلامي لبنان پيوست و در طي سه سال حضور در صحنه هاي نبرد رويارو با دشمن اشغال گر، تجارب فراواني به دست آورد و بسياري از دوستان خود را نيز از دست داد. خود او در اين باره مي گويد: «در اين مدت با بيش از 40 شهيد روبوسي و مصافحه داشته ام كه بعدها رفته و به شهادت رسيده اند.»
شهيد «غسان علويه» از جمله دوستان و همرزمان وي بود كه شهادتش اثر عميقي بر صلاح گذاشت. پس از شهادت او، همواره با ذكر يادش مي گريست و آرزوي الحاق به او را مي نمود.
صلاح تا يك سال پس از پيوستن به صفوف مقاومت اسلامي در واحد شناسايي و اطلاعات و عمليات فعاليت مداوم و درخشش چشمگيري داشت اما همواره بر حضور در واحدهاي عملياتي اصرار مي كرد. سرانجام پس از درخواست هاي مكرر، مسئولين واحد نظامي حزب الله با انتقال او به واحدهاي رزمي و عملياتي موافقت كردند. اين انتقال، براي وي موفقيتي عظيم به شمار مي آمد؛ چرا كه او همواره مي گفت: «دوست دارم مستقيماً و رودررو با دشمن بجنگم»
اوائل سال 1369 (1990م) با بروز توانمندي هاي تحسين برانگيز عملياتي از صلاح، مسئوليت يكي از محورهاي عملياتي مهم جبهه هاي جنوب به او واگذار شد و از آن پس نام نظامي «ملال» را براي خود برگزيد. در همان سال ها بود كه صلاح تشكيل خانواده داد و خانه اي در محله «معوض» در «ناحيه جنوبي بيروت» اجاره كرد. در اين خانواده دو دختر و يك پسر به نام هاي «محمدحسين»، «فاطمه» و «زينب» متولد شدند كه به هنگام شهادت پدر به ترتيب سه سال و نيم، دو سال و چهار ماه سن داشتند.
به دنبال اجراي عمليات شهادت طلبانه از سوي دو تن از دوستان نزديك صلاح، به نام «هيثم صبحي دبوق» و «سيد عبدالله عطوي»، صلاح عزم خود را براي پيوستن به گردان شهادت طلبان جزم كرد.
تنها زماني كه صلاح با نگارش نامه اي به مسئولين مقاومت اسلامي از برنامه هاي خود پرده برداشت، همرزمانش متوجه شدند كه او مدت ها چه طرحي را در ذهن خود پرورش مي داده. مضمون نامه مذكور به اين قرار است:
«حضور برادران عزيز فرماندهي مقاومت اسلامي
اينجانب صلاح محمدعلي غندوز، كه مدت هاست در محورهاي مختلف عملياتي جنوب مشغول نبرد مي باشم و در حال حاضر دوره آموزشي ويژه را مي گذرانم، مصرانه از شما برادران و به خصوص دبيركل محترم حزب الله لبنان مي خواهم تا مرا نيز در گردان شهادت طلبان ثبت نام فرمائيد و اجازه دهيد بنده، در اولين فرصت ممكن، اولين شهيد عمليات شهادت طلبانه باشم...»
صلاح چشم انتظار بود تا پاسخي مساعد دريافت كند و سرانجام آن روز رسيد و فرمانده اش به وي خبر داد كه نامش در فهرست شهادت طلبان ثبت شده است. از آن لحظه به بعد، شور و شوق عجيبي وجودش را فراگرفت. با وجودي كه مي دانست ده ها و بلكه صدها رزمنده ديگر قبل از او در نوبت عمليات هستند ولي مطمئن بود كه شهيد بعدي، خود او خواهد بود. اطمينان قلبي صلاح از آن جا سرچشمه مي گرفت كه با شناسايي هايي كه در منطقه بنت جبيل انجام داده بود، بهتر از هر كسي با آن جا آشنا بود و به راه ها و پايگاه هاي دشمن در منطقه وارد بود؛ به خصوص اين كه زمان تردد كاروان هاي نظامي و جابه جايي نيروهاي اسرائيلي را مي دانست و در حقيقت وي از اصلي ترين طراحان عمليات در منطقه بنت جبيل به شمار مي رفت.
طي جلسات مفصلي، مسئولين نظامي، با رفتن صلاح مخالفت كردند. او مسئوليت اطلاعات و شناسايي يكي از محورهاي مهم عملياتي جنوب را برعهده داشت و بدون شك، در آينده، عدم حضورش بسيار مشكل آفرين مي شد؛ ولي با وجود همه مخالفت ها، صلاح، ماندن را نپذيرفت. از لحظه اي كه شنيده بود طرح انجام عمليات شهادت طلبانه در منطقه بنت جبيل مورد تأييد قرار گرفته است، سر از پا نمي شناخت. اسمش در فهرست شهادت طلبان بود؛ ولي دو مانع بزرگ بر سر راهش وجود داشت: اول اين كه او متأهل و داراي سه فرزند بود و از آن جا كه بسياري از داوطلبان عمليات، متأهل نبودند، در اين مسئله بر او اولويت داشتند. دوم اين كه او مسئوليت مهمي داشت و دانسته ها و تجربياتش در امر شناسايي محورهاي دشمن، براي مقاومت بسيار ارزشمند بود و همين مسائل باعث شده بود تا فرماندهان از در مخالفت وارد شوند ولي صلاح از پاي ننشست. او مي گفت: «سه سال است كه مدام روي آن منطقه كار كرده ام و آن جا را بهتر از كف دستم مي شناسم. لحظه به لحظه تردد و نقل و انتقال نيروهاي دشمن را مي دانم و از آن اطلاع كامل دارم. همه اين زحمات به خاطر آن بود كه خودم براي عمليات بروم. مگر شيخ «اسعدبرو» زن و بچه نداشت؟ در پيش گرفتن اين روش باعث مي شود تا نيروهاي مقاومت اسلامي كه هر لحظه آرزوي شهادت دارند و براي عمليات استشهادي لحظه شماري مي كنند، از ازدواج دوري كنند و خانواده تشكيل ندهند كه اين امر به ضرر شيعيان در لبنان است...»
هنگامي كه مسئله با سيدحسن نصرالله دبيركل حزب الله مطرح شد، او هم نظر فرماندهان نظامي را تاييدكرد؛ ولي وقتي نقطه نظرات صلاح به وي منتقل شد، سرانجام او هم موافقت كرد.
با رسيدن خبر موافقت سيدحسن با اجراي عمليات، صلاح از خوشحالي گريست و مدام الحمدلله مي گفت.
در نزديكي شهر «بنت جبيل» در پنج كيلومتري شمال مرز فلسطين در «صف الخضراء» در مقابل سه راهي اي كه از شمال، به طرف «بيت ياحون»، از غرب به «عين ابل» و از شرق به طرف «عيناتا» و از آن جا به بنت جبيل منتهي مي شد، محوطه وسيع «مقر 17» ارتش اسرائيل محصور در ديوارهاي دفاعي و سيم هاي خاردار و ميادين مين قرار داشت. اين منطقه از خرداد 1361 (ژوئن 1982م) در اشغال نيروهاي صهيونيستي بود.
در بيرون از مقر، ساختمان «حسن دياب» مجتمع ارتش مزدوران در سمت شمال قرار داشت كه اتاق بازرسي نيروهاي لحدي هم در آن جا واقع بود و در غرب آن نيز مقابل درب «بيمارستان17»، پاركينگ وسيع آمبولانس هاي نظامي قرار داشت.
مقر 17 از مهم ترين مراكز فرماندهي و ستادي ارتش اشغالگر در منطقه بود.
تهيه ماشين براي انجام عمليات در عمق مناطق اشغالي، يكي از مشكلات بسيار مهم محسوب مي شد. با توجه به گزارش هاي مقاومت اسلامي مبني بر اين كه: به هيچ وجه امكان وارد كردن ماشين از منطقه آزاد به داخل مناطق اشغالي وجود ندارد، تصميم بر اين شد تا در يكي از روستاهاي نزديك بنت جبيل، خودرويي اسقاطي كه از لحاظ تملك وضعيت مشخصي نداشت، توسط نيروهاي اطلاعات، تحت پوششي مناسب خريداري و آماده سازي شود. پس از ابلاغ فرمان، نيروهاي اطلاعات با مراجعه به يكي از گاراژهاي روستاي «طيري»، اتومبيل فرسوده را، به بهانه استفاده از قطعات و لوازم آن، خريداري كردند.
هنگامي كه نيروهاي مقاومت مواد و چاشني هاي لازم را در بخش هاي مختلف ماشين قرار مي دادند، صلاح از آنان خواست: «تا آن جا كه ممكن است در زير صندلي راننده كه مي خواهم روي آن بنشينم، مواد منفجره زيادي كار بگذاريد تا بدنم آن چنان تكه تكه شود كه جلوي امام حسين عليه السلام شرمنده نشوم و هيچ تكه اي از بدنم به دست دشمن نيفتد.»
در نهايت حدود 450 كيلوگرم مواد شديدالانفجار به همراه تعداد زيادي ساچمه هاي فلزي، داخل ماشين جا سازي شد.
پس از آن كه كار جاسازي مواد به پايان رسيد، فرمانده نظامي مقاومت اسلامي، گزارش كامل آن را به حضور دبيركل حزب الله، سيدحسن نصرالله رساند و آمادگي نهايي را اعلام كرد. چندي بعد جلسه اي با حضور صلاح غندور، فرمانده نظامي حزب الله و تني چند از نيروهاي اطلاعات و عمليات در حضور دبيركل حزب الله تشكيل شد. هنگامي كه نقشه برروي ميز قرار گرفت و فرماندهان خواستند تا طرح عمليات را براي صلاح توجيه كنند، با مشاهده اشراف او بر تمام زواياي منطقه به حيرت افتادند. پس از آن، طي مراسمي خاص كه از آن فيلم برداري شد، صلاح غندور پس از شرح برنامه عمليات و اخذ اجازه از محضر دبيركل حزب الله لبنان براي انجام عمليات، با او و فرماندهان خويش وداع كرد.
ساعاتي قبل از عمليات، صلاح كه لباس كماندويي بر تن داشت، در مقابل دوربين ويدئويي، در حالي كه تصويري از امام خميني(ره) و حضرت آيت الله خامنه اي و شهيد حجت الاسلام والمسلمين «سيدعباس موسوي» (دبيركل شهيد حزب الله لبنان) بالاي سرش، بر ديوار نصب شده بود، وصيت نامه خويش را قرائت كرد.
صلاح در حالي كه دوستانش با حسرت بر او مي نگريستند، به حمام رفت. غسل شهادت كرد و پس از آن كه وضو ساخت. دو ركعت نماز شكر به درگاه پروردگار به جاي آورد. همرزمانش هم در داخل اتاق، با حسرت و اشك ناظر اعمال او بودند.
ساعت 24:16 بعدازظهر روز سه شنبه 1374.2.5 نيروهاي صهيونيستي داخل مقر 17، سوار بر كاميون-ها، آماده بازگشت به فلسطين اشغالي و تعويض با نيروهاي جديد بودند. در مقابل در ورودي مقر، نيروهاي پست بازرسي «لحدي» متوجه يك دستگاه مرسدس بنز سفيد رنگ شخصي شدند كه رو به روي مقر توقف كرده بود. راننده با ديدن-شك و ظن نگهبانان، مسافتي را دنده عقب رفت و سعي كرد به آنها توجهي نكند. نيروهاي ضربت لحدي، سوار بر يك دستگاه مرسدس بنز، با سرعت به طرفش رفتند و از او خواستند كه توقف كند. پس از توقف ماشين، متوجه شدند شخصي كه پشت فرمان نشسته، لباس نيروهاي لحدي بر تن كرده و درجه افسري بر دوش دارد. ضمن عذرخواهي، درباره علت توقف او در مقابل مقر سؤال كردند. جوان، با خونسردي تمام، حتي بدون اين كه از ماشين پياده شود، با تحكم آنها را خطاب قرار داد و باعث شد تا معذرت خواهي كرده، سوار بر ماشين شده و به طرف مقر برگردند.
از دوردست، از طرف «عين ابل» در جاده اي كه پيچ مي خورد، سه كاميون نظامي «كامانكار» به چشم خوردند. داخل هر كدام هشت سرباز اسرائيلي قرار داشت و مي آمدند تا جايگزين نيروهاي قبلي شوند. جلوتر از آنها هم يك جيپ با چهار نظامي بود. كاميون سوم، با فاصله اي كم، درحال نزديك شدن بود. نگهبان ها دروازه مقر را گشوده بودند تا كاروان وارد شود. افسر اسكورت كه به راننده اي كه لباس افسران لحدي را برتن داشت، شك كرده بود، بهتر آن ديد كه اتومبيل مشكوك را مورد بازرسي قرار دهد. شايد اگر او دستور توقف جيپ در مقابل در ورودي مقر و به دنبال آن كاميون ها را نمي داد، كاروان وارد شده و تلفات كمتري وارد مي آمد. همين كه افسر با نگاه هاي مشكوكش به طرف اتومبيل سفيد به راه افتاد، راننده جوان يك باره بر سرعت ماشين افزوده و اتومبيل را موازي با كاروان قرارداد و با فرياد «الله اكبر» كه در بي سيم هاي نيروهاي مقاومت اسلامي كه در دور دست مشغول فيلمبرداري از صحنه بودند، به گوش رسيد، چاشني انفجاري را زد.
اتومبيل در فاصله ميان دو كاميون منفجر شد و لحظه اي بعد، انفجار دوم رخ داد و دود و آتش از محل حادثه به هوا برخاست، بنابر اظهار كارشناسان، 450 كيلوگرم مواد شديد الانفجار «سي 4» به همراه حدود 150 كيلوگرم ساچمه هاي فلزي، با شدت انفجار 6000 متر در ثانيه و حرارت 3000 درجه، تمام وسايل نظامي را به اطراف پرتاب كرد. از ماشين سفيد و راننده اش هيچ اثري به جاي نماند، جز گودالي عميق در محل انفجار.
حداقل 30 نظامي صهيونيست دراين حمله به هلاكت رسيدند، هرچند رژيم اسرائيل تا چند روز سعي داشت با مخفي كاري از افشاي ابعاد ماجرا خودداري كند اما انتشار فيلم تهيه شده توسط حزب الله از اين عمليات، آنان را رسوا و سرافكنده كرد.
خواهر شهيد صلاح، درباره آخرين آرزوهاي برادرش مي گويد: «از دبيركل حزب الله» شنيدم كه مي گفت: از صلاح پرسيدم حالا كه راهي عمليات مي شوي، آيا خواسته اي داري؟ صلاح پاسخ داده بود: تنها آرزوي من، ديدار سيدنا القائد حضرت آيت الله خامنه اي بود؛ ولي شايد تقدير اين بوده كه نتوانم رهبرم را دراين دنيا زيارت كنم.» بعد با لبخندي خداحافظي كرد و رفت.
پاسخ حضرت آيت الله العظمي خامنه اي
به نامه همسر شهيد صلاح غندوز
بسمه تعالي
«به همسر گرامي شهيد عزيز ما، صلاح محمدعلي غندوز معروف به ملاك، پس از اهداي سلام گرم و سپاس به خاطر فرستادن كتاب حامل شرح حال و وصيت شهيد عزيز، بگوييد: من نه فقط به آن شهيد، كه امثال او ستارگان درخشان تاريخ مايند افتخار مي كنم، بلكه به شما و ديگر بازماندگان اين شهداي گران قدر كه با صبر و بردباري بزرگوارانه خود نمونه هاي كم نظير صدراسلام را تكرار كرديد، مباهات مي نمايم.
به شما و فرزندان عزيزتان دعا مي كنم و موفقيت در همه عرصه هاي زندگي از خداوند برايتان مسئلت مي نمايم.»
والسلام عليكم
سيدعلي خامنه اي
1378.4.31


 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14