(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 19 خرداد 1387 - 4 جمادي الثانی 1429 - 8 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189102
 

بسيج و قدرت نرم
مباني نظري جمهوريت دراسلام و غرب



بسيج و قدرت نرم

غلام رضا محمدي
قدرت كليدي ترين مؤلفه تعيين كننده مناسبات و جايگاه كشورها در عرصه بين المللي و نهادها در عرصه داخلي مي باشد. واقعيت هاي جهان مبين آن است كه اغلب كشورها درصددند قدرت سخت را به قدرت نرم، زور را به قانون، قدرت را به اقتدار و حمله را به نفوذ تبديل نمايند. بنابراين مشخص است كه حركت به سوي بعد نرم افزاري قدرت در دستور كار بيشتر كشورها قرار دارد.
قدرت نرم، قدرت هدايت كردن، جذب كردن و سرمشق بودن است. قدرت نرم يعني توانايي يك كشور در صحنه بين المللي يا يك سازمان و نهاد در صحنه داخلي براي جذب به سوي خود، با ايده ها، ارزشها و ايدئولوژي خود يا توانايي در جهت واداشتن سايرين به اين كه آنها نيز مانند او بيانديشند.(1)
اين قدرت ارتباط تنگاتنگي با قدرتهاي بي شكل (form less power) نظير فرهنگ، ايدئولوژي، ارزشها و... دارد.
جهان شمولي فرهنگي يك كشور و توانائي اش براي تعيين هنجارها، قواعد و رژيمهاي حقوقي و بين المللي از منابع كليدي قدرت آن كشور به شمار مي آيد.
قدرت نرم، ظاهري آرام و مخملي و باطني استوار و آهني دارد. به بيان ديگر هر چند قدرت نرم بنا به برخي تقسيم بندي ها در زمره قدرتهاي نامحسوس جاي مي گيرد ولي از آن جا كه هدف اصلي آن جذب قلوب و اذهان است، بنابراين داراي آثار و تاثيرگذاري بسيار عميق تر از قدرت سخت مي باشد. چرا كه قدرت نرم با باور، ايمان، نوع نگاه، ارزشها، فهم ديگران، تعريف خود و درون مايه انسان و... طرف مقابل (مردم خودي يا ملت. دولت ديگر) سروكار دارد.
در اين راستا بدون ترديد عمق استراتژيك و راهبردي هر نظام با ثبات واقعي، مردم هستند. چرا كه عنصر اصلي در وضعيت هاي آفندي و پدافندي، مردم هستند. به عبارتي دفاع.تهاجم بدون حمايت مردم قرين موفقيت نخواهد شد.
به عنوان مثال شكست آمريكا در ويتنام به عنوان يك مورد آفندي و شكست رژيم صدام به عنوان يك مورد پدافندي، مثالهايي بارز مبني بر تأييد ادعاي فوق مي باشد. بنابراين به منظور كسب حمايت مردم از سياستهاي دولت و نظام، استفاده از قدرت نرم ضروري است.
بر اين اساس، استفاده از قدرت نرم نياز به تبيين مؤلفه هاي قدرت نرم دارد كه يكي از ضروري ترين و اساسي ترين آنها، مشاركت مي باشد.(2)
(اگر چه مؤلفه هاي ديگر همچون مشروعيت- موفقيت و... در اين قدرت موثر هستند) مشاركت عمومي و حداكثري مردم در هدايت اهداف و راهبردهاي دولتها در جهت اعمال قدرت نرم بسيار موثر است كه يكي از اصول راهبردي مشاركت عمومي، وحدت ملي است به گونه اي كه مي توان گفت كه شاكله فرهنگ، سياست، اقتصاد و دفاع در هر كشوري بر همبستگي و وحدت ملي استوار است. بنابراين اساس انديشه همبستگي و وحدت ملي در قدرت نرم و اعمال آن نمي تواند مورد ترديد واقع شود. اگرچه مباني، منابع، عوامل و عناصر سازنده انسجام ملي، پيامدها و تبعات گوناگون سياسي- اجتماعي و اقتصادي، فرهنگي آن مي تواند در دو حوزه داخلي و كنش هاي بين المللي از منظرهاي مختلف مورد نقد و بررسي قرار گيرد.
انديشه وحدت ملي در هر يك از نظامهاي فكري و سياسي به گونه اي خاص جلوه مي كند. به نحوي كه نظام هاي ليبرال- دموكراسي، همبستگي و وحدت ملي را محصول قرار داد اجتماعي و اعمال گونه اي تساهل و بدباري نظري و رفتاري در عرصه اجتماعي و سياسي مي دانند.(3)
و بدين ترتيب اينان بر انديشه يكتاانگاري محض خط بطلان مي كشند و اين در حالي است كه سيستم هاي سياسي- فكري تمركزگرا در اساس چندگانه انديشي ترديد كرده و بر ضرورت يكسان سازي و اختلاف زدايي و وحدت گرايي در عرصه انديشه و عمل در جهت بالا بردن شاخص و نمودار قدرت نرم تاكيد مي نمايند.
با توجه به مباحث مطرح شده لزوم افزايش ضريب وحدت ملي در كشورمان كه يكي از عناصر راهبردي افزايش قدرت نرم هم مي باشد با توجه به مسايل ذيل داراي اهميت دو چندان خواهد شد:
1- وحدت بن مايه يك انديشه جمعي پويا براي رسيدن به مرزهاي ترقي و تعالي مي باشد.
اگر در جهان عزمي به هدف اجابت رسيده است بر اثر دو مؤلفه بوده است كه اولي در پشتكار و سعي خلاصه شده و دومي در همدلي و وحدت متجلي شده است.
سير تطور فلسفه سياسي و نظرات انديشمندان اين علم در گذر زمان همگي حول وحدت ملي و يكپارچگي هويت، دولت- ملت سير مي كرده است. تاريخ بسيار به ياد دارد افول تمدنهايي را كه در اثر گسستگي و چنددستگي به ضعف و سستي افتاده اند و چه ملت- دولتهايي كه در اثر وحدت ملي توانسته اند با افزايش قدرت نرم خود از قله هاي صعب العبور گذر كنند.
سخن آن حكيم نكته دان كه وحدت را استراتژي هر ملت كهن و ريشه داري مي داند امري صحيح و معقول مي باشد و اگر همه توجه دولت مردان صرف اين شود كه انسجام ملي پررنگتر شود دولت به بيراهه نرفته است. پس در اينكه انسجام ملي امري استراتژيك و حياتي در افزايش قدرت نرم است شكي وجود ندارد.(4)
2- ماهيت ايران و ايراني و مولفه هايي چون دين اسلام، انقلاب اسلامي، گذشته اي پرافتخار و خدمات متقابل ايران و ايراني به اسلام و جهان اسلام حقيقت ديگري را خلق مي كند و آن اينكه ايراني نه تنها در برابر خود و ملت خويش مسئول است بلكه به واسطه دين اسلام وظيفه اي مضاعف در برابر ديگر ملتها نيز دارد.
براساس تعاليم مكتب اسلام هرمسلماني نسبت به برادران و خواهران ايماني اش مسئول است بنابراين درعرصه بين المللي دايره وحدت ملي فراتر از مرزهاي جغرافيايي، نژادي، زباني، فرهنگي و... ديده مي شود و به واقعيتي به نام وحدت ملي، اسلامي مي رسد كه همانا هويت و ماهيت ملت ايران را شكل مي دهد. در ابعاد داخلي هم اين اصول و شاخصه ها وقتي در كل جامعه بطور يكسان تبيين و اجرا شود در سايه بالارفتن ضريب انسجام ملي توانايي و قدرت نرم نظام هم درمقابل توطئه دشمنان بالا خواهدرفت.
3- سال 1385 از حيث توطئه هاي دشمنان در اختلاف افكني بين شيعه و سني و كلا بين مذاهب مختلف موجود در كشورمان ركورد دار بود. بعد از پيروزي هاي غرورآفرين حزب الله لبنان در جنگ 33 روزه با اسراييل، مستاصل شدن آمريكا درعراق و روي كارآمدن دولتي درعراق برخلاف خواست آمريكا، دشمنان اسلام و ايران به نيرنگ كهنه ولي كارا، يعني اختلاف مذهبي به ويژه بين شيعه و سني دست زدند، اين سياست را هم در ابعاد بين المللي و هم در بعد داخلي پيش گرفتند، اقدامات انفعالي درمقابل هم قراردادن شيعه و سني در استانهاي مختلف همراه با ترورها و شبه افكني ها و... از جمله اين اقدامات در جهت از بين بردن انسجام ملي در كشور بود.
4-كشور ما از تنوع قومي، گويشها، فرهنگ، آداب و رسوم و نژادها و... برخوردار است، بررسي درست و شناخت اصولي و برخورد منطقي با اين نكته ضريب وحدت ملي را در جهت افزايش قدرت كشور بالا خواهدبرد.
با اين اوصاف و با توجه به مباحث ذكرشده، و با توجه به اين نكته مهم كه در بعد داخلي تلاش دشمنان بعد از ناكامي آنها در مواجهه نظامي و اقتصادي، درجهت به شكست كشاندن انقلاب اسلامي، اكنون به راهبرد استفاده از قدرت نرم در جهت خدشه واردنمودن به وحدت ملي و ايجاد نفرقه هاي قومي- مذهبي - سياسي و حتي فرهنگي در جهت ايجاد زمينه هاي انقلابات مخملي نظير آنچه كه در گرجستان و يا اوكراين اتفاق افتاد و يا حداقل كم كردن ميزان قدرت نرم و سخت كشور در مواجه با تهاجمات آنها روي آورده است.
براين اساس نقش نهادهايي كه در ايجاد، حفظ و تحكيم وحدت ملي و مقابله به توطئه نرم دشمنان در حركت هستند، پررنگتر ديده مي شود. بسيج به عنوان نهادي كه نمونه كلي از اصل نظام اسلامي ايران كه توانسته است تقريبا تمامي اقشار ملت ايران را با تمامي تفاوتهاي فرهنگي- نژادي- قومي- مذهبي - زباني- اقتصادي و حتي سياسي در يك تشكل منسجم گردهم آورد، نقش اساسي و راهبردي در حفظ و تقويت وحدت ملي دارد. براين اساس لزوم شناخت شاخصه هاي قدرت نرم بسيج در وحدت ملي در جهت تقويت آنها و همچنين جلوگيري از آسيب آنها بسيار مهم جلوه مي كند.
شاخصه هاي قدرت نرم بسيج:
تاكيد بسيج بر عناصر عام و شاخصه هايي كه عموم مردم بر آنها معتقد هستند يكي از ويژگيهاي منحصر به فرد بسيج است كه در كمتر نهادي چه در داخل و چه در عرصه بين المللي و در كشورهاي ديگر مي توان نظيري براي آنها پيدا نمود. اين شاخصه ها عبارتنداز:
1-اسلاميت:
جمعيت عظيم اسلامي كشورمان كه در حدود 98% آنها مسلمان هستند، در صورتي كه امت واحده باشد مي تواند رشته ابرقدرتها و استكبار جهاني را پنبه كند و مانع نفوذ آنها دربين قشرهاي مختلف مردم شوند.
لذا بهترين راه نفوذ در بين اين امت واحده، ايجاد اختلاف مذهبي است. متاسفانه در سالهاي اخير و بعد از اشغال عراق توسط آمريكا، زمينه اين امر در كشورمان ازسوي كشورهاي متخاصم بگونه اي در حال فراهم شدن بود كه زمينه را براي درگيري اقوام و شيعه و سني و ايجاد اختلاف مذهبي در كشورمان در جهت تضعيف انسجام ملي بوجود آيد كه با هوشياري مردم به شكست كشيده شد.
بسيج با هوشياري به شاخصه قدرت نرم اسلاميت تاكيد نموده است كه اين عامل در چند بعد باعث تقويت انسجام ملي در كشور در بعد مذهبي شده است:
1- جمع شدن افراد با مذاهب مختلف در زير ساختار بسيج باعث افزايش وحدت و انسجام ملي و اخوت اسلامي بين شيعه و سني و حتي بين مذاهب ديگر با يكديگر شده است، وقتي كه در فعاليتهاي بسيج چه فعاليتهاي فرهنگي، نظامي، سياسي و... برادران شيعه و سني و ديگر مذاهب دوشادوش هم فعاليت مي كنند، وحدت و همبستگي و انسجام در ديدگاهها و هم فكري و همراهي بين آنها بيشتر شده و در سايه اين وحدت، قدرت نرم بسيج در مقابل تفرقه افكني مذهبي دشمنان سد خواهد شد.
تبلور عيني اين همراهي مذهبي را ما در 8سال دفاع مقدس بخوبي لمس كرديم، جائي كه برادران شيعه و سني در كنار هم در مقابل تهاجمات دشمن متخاصم ايستادگي نمودند و خونشان در هم امتزاج يافت و در هم آميخت تا درخت بزرگ انقلاب اسلامي پابرجا بماند.
امروزه هم كه راهبرد دشمن از جنگ سخت به سوي جنگ نرم تغيير يافته است لزوم اين وحدت و همدلي بيش از پيش احساس مي شود.
2- ايرانيت:
وجود جامعه متنوع با حضور قوميت هاي مختلف با گرايش هاي فرهنگي و زباني متفاوت، همواره مورد تحريك دشمنان براي ايجاد اختلاف در ميان اين اقوام بوده است. در اين ميان بايد تأكيد كرد كه در جامعه فرهنگي متنوع ايراني- اسلامي خرده فرهنگ هاي موجود هويت خويش را تعريف كرده و درعين حال با فرهنگ بزرگ حاكم بر جامعه نيز همزيستي مسالمت آميز داشته اند. فارس، لر، بلوچ، عرب، ترك، لك، گيلك، تركمن و... همه ايراني هستند. بي گمان توازن ميان خرده فرهنگها و فرهنگ ملي، محصول بزرگي به نام انسجام ملي را به همراه داشته است.
اين امر همواره مورد تهاجم دشمنان قرار گرفته است، در طول تاريخ تأسيس كشورمان، تئوري تفرقه بيانداز و حكومت كن از سوي استكبار مورد استفاده قرار گرفته است، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، اين امر روند ديگري را در پيش گرفت، ايجاد گروه هاي خود ساخته فرقه اي و قومي و يا ايجاد درگيريهاي قومي با ميدان داري افراد خود فروخته كه مورد حمايت استكبار قرار مي گرفت از يك سو، و از ديگر سو كوبيدن بر طبل تضاد فرهنگي و قومي در جهت ايجاد افتراق قومي از سياستهاي آنها است كه در سالهاي اخير رونق بيشتري پيدا كرده است. ايجاد گروههاي پان تركيسم، استقلال خواهي اكراد، جدائي خواهي اعراب، ايجاد توهم تحقير بلوچها، استهزاء قوم لر و رواج فرهنگ تحقير اقوام توسط هم و... كه به روشهاي مختلف از سوي استكبار در كشور ما زمينه سازي شده است.
بسيج در اين زمينه اوج قدرت نرم خود را نشان داده است. به گونه اي كه با اصل قراردادن ايرانيت و فرهنگ ايراني، همراه با انعطاف پذيري خود و پذيرش خرده فرهنگهاي قومي، زمينه حضور تمامي اقوام را در بسيج فراهم نموده است.
اكنون در گردانهاي رزمي بسيج و يا گروه هاي فرهنگي بسيج و يا رده هاي ساختاري بسيج اقوام مختلف با فرهنگ هاي متفاوت در كنار هم حضور دارند و در كنار هم فعاليت مي كنند. از سوي ديگر تأكيد بسيج بر اصول فرهنگي عام از جمله تأكيد بر آداب و رسوم عام همچون عيد نوروز و يا اعياد مذهبي مشترك با ديگر مذاهب و يا احترام همه جانبه به اسطوره هاي علمي و ديني ديگر اقوام مثل رستم و كاوه يا حافظ و سعدي و شهريار و... و كلا كساني كه از سوي اقوام مختلف مورد احترام هستند و يا احترام به مراسمات مخصوص اقوام كه با ديدگاه فرهنگي و ديني فرهنگ كلي جامعه در تضاد نيست و زمينه لازم را براي همدلي و انسجام بيشتر قومي در كشور كه يكي از پايه هاي اساسي قدرت نرم بسيج است را فراهم نمايد. از سوي ديگر اين امر باعث شده است كه توطئه هاي دشمنان در ايجاد درگيري هاي قومي با شكست روبرو شود، به گونه اي كه انسجام اقوام مختلف و زندگي مسالمت آميز آنها در طول تاريخ كشورمان و به ويژه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تعجب كارشناسان سياسي و جامعه شناسان را برانگيخته است.
3- همگانيت:
در فرمايشات مقام معظم رهبري كه در حضور دانشجويان بسيجي در بهار 1386 در ديدار با آنها فرمودند كه هر كس كه به اين نظام معتقد باشد بسيجي است، تبلور همگانيت بسيج است.
همگانيت بسيج باعث شده است كه طيف عظيمي از مردم در زير چتر بسيج گرد هم بيايند، كه اين امر باعث افزايش قدرت نرم بسيج در مقابله با سياستهاي تفرقه افكنانه دشمنان از يك سو و از سوي ديگر ضريب وحدت ملي در كشور شود. اصل همگانيت بسيج باعث شده است كه هر فردي كه معتقد به اصول اساسي انقلاب و اسلام است، جذب بسيج شود. افراد با سنين متفاوت، مشاغل مختلف، تحصيلات متفاوت وضع اقتصادي مختلف، ديدگاههاي متفاوت سياسي و... براساس اصل همگانيت بسيج جذب آن شوند، و در فعاليتهاي مختلف بسيج در كنار هم فعاليت كنند.
اين امر باعث همدلي و همفكري و تبادل افكار وتبادل تجربيات و افزايش تحملات و انعطافات ديدگاه و سلايق مختلف در كنار هم شده است كه نتيجه آن افزايش توان و قدرت نرم بسيج شده است جامعه اي كه از اين امر برخوردار است سد محكمي است در مقابل تهاجمات نرم دشمنان و اميدي است به حاكمان در اتخاذ سياستهاي مستقل و محكم در سطح داخلي و بين المللي.
4- منافع ملي:
تأكيد بسيج به برآوردن و تلاش در جهت تأمين منافع عمومي و ملي و دفع سياستهاي شخصي باعث شده است كه بسيج بتواند زمينه مشروعيت خود را افزايش دهد، اين افزايش مشروعيت عمومي انگيزه افراد را براي جذب در بسيج افزايش داده است.
منافع ملي را اگر ما هدفهايي كه مردم و دولت در صدد تحصيل و حفظ آنها در ابعاد داخلي و بين المللي را دارند كه از جمله آنها تماميت ارضي، حفظ جان مردم، حاكميت كشور، منافع همگاني و مشترك، اصول اسلامي بدانيم(5) در آن صورت بسيج با اتخاذ سياستهايي كه منافع ملي را در بردارد، ضريب مشروعيت خود و به تبع قدرت نرم خود را در مقابله با سياستهاي دشمنان را كه سعي در تقابل منافع افراد و گروهها با يكديگر را دارند، افزايش مي دهد.
5- اشاعه فرهنگ و تفكر بسيجي:
اساس روند حركتي بسيج در بين اقشار مختلف و ايجاد انگيزه بين اقشار بسيج در جهت تبيين انسجام ملي، اشاعه فرهنگ و تفكر بسيجي است. به عقيده اكثر كارشناسان سياسي و جامعه شناسان تقابل كشورها در عرصه قدرت نرم و درگيري نرم ايجاد و پايه گذار و انتشار و نشر ارزشها و هنجارهائي است كه ارزشها و هنجارهاي كشور هدف را مورد تهاجم قرارداده و يك نوع مسخي و سستي ارزشي و هنجاري را در كشور هدف پايه گذاري مي كند.
براين اساس اشاعه فرهنگ و تفكري كه آميخته با ايثار- گذشت- محبت به هم نوع- شهادت طلبي- دين مداري- ولايت پذيري و ولايت مداري- دين مداري- داوطلبانه بودن- و... صدها صفت پسنديده ديگر كه ناشي از فرهنگ بسيجي است سد بسيار محكمي است در مقابل تهاجمات فرهنگي و ارزشي دشمنان كه تنها در وجود بسيج تبلور يافته است.
اشاعه و نشر اين ارزشها در سطح جامعه، باعث رشد و بالندگي فكري و ارزشي نسل جديد و حتي نسلهاي آينده خواهد شد كه جامعه را در مقابل تهاجمات فرهنگي بيمه خواهد كرد.
نتيجه گيري:
بسيج به عنوان نهادي كه سنبل اتحاد ملي است در اين عرصه با فرمايشات فرماندهي معظم كل قوا داراي وظايف و نقش مهمي است. افزايش قدرت نرم بسيج در مقابله با تهاجمات نرم دشمنان، در سايه افزايش كارايي شاخصه هاي قدرت نرم بسيج كه در پيش به بررسي آنها پرداختيم باعث خواهد شد كه كشور و آحاد افراد جامعه و در كل، همه نهادها و رده هاي مشغول در سطح جامعه از گزند تهاجمات نرم دشمن در امان بمانند.
البته نبايد فراموش كرد كه دشمنان در همه حال در حال طراحي و نقشه ريزي جديد هستند و بايد به اين نكته توجه كرد كه ابزار خصم، اشكال مختلف و بعضاً فريبنده دارد، شناخت و دفع آنها نياز به كار آمدي و انعطاف پذيري و بروز شدن اين شاخصه هاي قدرت نرم بسيج در جهت وحدت بخشي ملي دارد. بگونه اي كه ما شاهد بوديم كه كارگردانان كاخ سفيد تنها ظرف يكسال گذشته آرايش و موضع گيري خود را چند بار عوض نموده اند.
امروز ملت ايران با دو دشمن دروني و بيروني روبروست. سستي و كم كاري و عدم اطلاع رساني درست در تلاش براي رسيدن به اهداف بالا و والاي انقلاب اسلامي و شناساندن به موقع و درست توطئه هاي دشمنان، بي تقوائي، زياده خواهي گروهي، قوم گرايي و مطالبات قومي صرف، منفعت پرستي شخصي و گروهي و جناحي، عدم اشاعه درست ارزشها، فكر و تفكر بسيجي در سطح كلان جامعه و انحصارگرايي امكانات مادي و معنوي و... آفتهايي هستند كه قدرت نرم بسيج و وحدت ملي و اتحاد جامعه را نشانه رفته اند، دشمنان اين نظام هم از اين طرق براي ضربه زدن به كشور استفاده خواهند كرد.
براين اساس لزوم توجه، تقويت و تحكيم شاخصه هاي قدرت نرم بسيج در سطوح ايجادي، تحكيمي، و نشر و حفظ آنها براي بالا بردن ميزان وحدت ملي يكي از راهبردهاي نظام و رده هاي مرتبط با ساختار و سازمان بسيج خواهد بود. اين امر منوط به اين است كه بسيج پويائي و انعطاف پذيري، همراه با آينده نگري و شناخت راهبردهاي دشمن و اتخاذ سياستهاي مقابله اي و حتي اتخاذ استراتژي آفندي و خروج از حالت انفعالي به خود، همراه با اتخاذ سياست عاميت با پايبندي بر اصول اسلامي و انقلابي را بيش از پيش افزايش دهد و اهداف و ساختار اداري و برنامه ريزي و چارچوبه كاري خود را در جهت روز آمدي و كارآمدي با حداكثر كارايي در جهت دوري از سكون و نخوت و غوطه ور شدن در گذشته نگري صرف و حال زدگي، اصلاح و تقويت نمايد. در اين صورت است كه مي توان بسيج و قدرت نرم آن را سدي محكم و بنيان مرصوص در مقابل تهاجمات دشمن دانست.
فهرست منابع:
1- Josep nye the decline of american power foregn offairs vol 83 no 3 my 2004
2- robert cooper hard power soft power and the goals of diplomacy indavid held mathias Koenig-arch ibugi eds American power in the 21 contury 2004
3- حسين بشيريه- دولت عقل- تهران مؤسسه نشر زمين، 4731.
4- روزنامه جوان 41.1.68
5- هرميداس باوند- منافع ملي چيست- ماهنامه اطلاعات سياسي- اقتصادي، سال 7 شماره04

 



مباني نظري جمهوريت دراسلام و غرب

حجت الله ايوبي
چكيده:
عده اي گمان مي كنند كه مغرب زمين از ديرباز مهد نظريه دموكراسي و شرق كانون انديشه هاي استبدادي بوده است. در حالي كه انديشه دموكراسي درغرب تا عصر روشنگري همواره در مذمت و مهجوريت قرار داشته است. فلاسفه يونان باستان عموما دموكراسي را بدترين نوع حكومت مي دانسته اند و به ويژه آراي افلاطون و ارسطو و پيروان و متاثران آنها دراين مورد صراحت دارد.
خصيصه ضدجمهوري از فلسفه يونان به قرون وسطاي مسيحي نيز انتقال يافت و به ويژه تاثير افلاطون بركلام مسيحي باعث شد كه دين صلح و رحمت و برادري به يك امپراتوري مستبد ديني تبديل شود. پيدايش نهضت روشنگري و عكس العمل متفكران روشنگري در تحكيم خردگرايي در مقابل استبداد كليسايي باعث جدايي و سپس تعارض دين با فرديت و آزادي و حقوق طبيعي انسانها شد كه سرانجام با ايجاد رفرميسم ديني توسط كساني چون جان كالون و مارتين لوتر دين به نفع دموكراسي از نقشهاي اجتماعي خود محروم گرديد.
اما در حوزه اسلام مسئله به گونه ديگري بود و نوگرايي، آزادي، حقوق طبيعي و مردمسالاري (دموكراسي) نه تنها در تعارض با دين قرار نداشت، بلكه روي ديگر سكه دين به حساب مي آمد. بنابراين تجربه دموكراسي دراسلام و غرب، كاملا با يكديگر متفاوت است. درحالي كه در غرب حصول دموكراسي در گرو گريز از دين بوده است درحوزه اسلام حصول دموكراسي باعث تقويت دين و تقويت دين باعث حصول دموكراسي گرديده است و اين به معناي يك تجربه كاملا جديد و موفق و بومي از دموكراسي مي باشد.
علت اصلي دشمني هاي عميق و ممتد غرب با انقلاب اسلامي نيز چيزي جز اين نمي تواند باشد كه جمهوري اسلامي ايران، الگويي تازه و كارآمد براي توسعه سياسي عرضه كرده كه نياز به كنارگذاشتن دين و فرهنگ بومي ندارد و توسعه سياسي سكولار به سبك غربي را به چالشي عميق كشانده است.
تاسيس نظام جمهوري اسلامي ايران درسال 1357 نظريات سياسي را شديدا تحت تاثير خود قرار داد. در دوراني ملت ايران نظامي نو و به غايت متفاوت از نظامهاي موجود در درون خود را پي افكند كه تجربه نظامهاي دموكراسي به عنوان آخرين تجربه بشري براي حكومت و به عنوان سرنوشت گريزناپذير تمام جوامع قلمداد مي شد. بازخواني نظريات هربرت اسپنسر، اميل دوركهايم، روبرت دال و ماكس وبر الهام بخش مكاتب جديدي در توسعه سياسي بود كه آلموند پاول، وبر، لوسين پاي، لرنر و ديگران پايه گذاران آن بودند. همه مكاتب توسعه و مكاتب مهم جامعه شناسي سياسي چون نظريه پردازان سيبرنتيك، فونكسيوناليسم، ساختارگرايي و مانند آن در اين نكته همداستان بودند كه از ميان جمهوريهاي مختلف در تمام دنيا يك جمهوري، شايسته است و آن جمهوريتي است كه ريشه در سكولاريسم، فردگرايي و لائيسيته داشته باشد. در چنين دوراني در ايران جمهوريتي به نام دين و اسلام پي افكنده مي شود كه اينك سه دهه از عمرش گذشته و همه چالشهاي عملي و نظري را پشت سر نهاده است.
اين تجربه، درس ديگري از ايران به جهاني است كه از ملت ايران (از عهد باستان تاكنون) درسهاي فراوان آموخته است. اين آموزه نه تنها اسلامي، بلكه شرقي هم هست و جان كلامش اينكه: هر جمهور را جمهوريتي شايسته و متناسب با فرهنگ و تاريخ و دين اوست. در اين مبحث مي كوشيم ضمن نشان دادن پارادوكس هاي نظريات جهان شمول توسعه، از منظري تاريخي و جامعه شناختي تفاوتهاي بنيادين نظامهاي جمهوري در سرزمين غرب را با مفهوم جمهوريت در جوامع اسلامي نشان دهيم. اين نوشته بر اين فرضيه استوار است كه هر جمهور يا مردماني را جمهوريتي متناسب با فرهنگ و آيين آن مردمان شايسته است. به بياني ديگر، در اين نوشتار نشان داده مي شود كه جمهوري اسلامي خود دليل نقضي است بر پارادايمهاي غرب محور در توسعه سياسي و نظريه جهان شمولي دموكراسي ليبرال.
برداشتي تاريخي از مفهوم جمهوريت در مغرب زمين
در اين نوشتار بدون اينكه درصدد بررسي مفهوم جمهوريت در مغرب زمين باشيم، تلاش مي شود نگاه غربي به نوگرايي و حكومت از منظري تاريخي نشان داده شود و راه رفته در اين جوامع به اجمال به تصوير كشيده شود.
جمهوري ستيزي در انديشه هاي يونان باستان
دولت همواره يكي از مهم ترين مسائل علم سياست و اصلي ترين دل مشغولي متفكران اين عرصه بود. قديم ترين مباحث در اين باره بيشتر رنگ و بوي فلسفي داشت و محققان در اين انديشه بودند كه چرايي حاكميت و فلسفه مشروعيت دولتها را توضيح دهند. انديشه هاي دوران باستان بيشتر درصدد پاسخ به پرسشهايي از اين دست بود. به بياني ديگر، دولت موضوع اصلي فلسفه سياسي بود. در عهد باستان افلاطون و ارسطو با تقسيم بنديهاي مشهور خود سعي كردند حكومتهاي خوب را از بد و به تعبير خودشان فاسد را از صالح بازشناسند. افلاطون در كتاب جمهوريت بعد از دسته بندي حكومتهاي دوران خود، حكومت فلاسفه را بهترين نوع حكومتها مي داند و مدينه فاضله خود را بر اين پايه استوار مي سازد. شاگرد او، ارسطو نيز به تأسي از استادش دموكراسي را بدترين نوع حكومتها دانسته و بر اين باور است كه حكومت جمهور جز هرج و مرج و سپردن امور به عوام حاصلي نخواهد داشت.
شايد بتوان گفت جهان شرق، جمهوري ستيزي را از انديشه هاي افلاطون و ارسطو وام گرفت. ترجمه آثار اين فيلسوف نامدار به زبان عربي انديشه سياسي اسلام و ايران را شديدا تحت تأثير خود قرار داد. اگرچه يونان باستان در عمل تجربه اي مهم و نو از دموكراسي مستقيم را به بشريت عرضه كرد، اما آنچه از فلسفه سياسي اين دوران باقي مانده، جمهوري ستيزي نام آوران تفكر اين دوران است. اين انديشه ورزان كمتر به بررسي دولت- شهرهاي يونان پرداختند و رويكردشان قبل از آنكه تاريخي باشد، فلسفي و مبتني بر متن بود. گرچه تأمل در دولت- شهرهاي يونان و دموكراسي آتني نشان مي دهد كه اين دموكراسي ها فقط درصد ناچيزي از مردمان اين ديار را كه عنوان شهروندي داشتند، شامل مي شد و كمتر كسي مي توانست به اين افتخار نائل آيد. مدينه فاضله ابونصر فارابي و انديشه فيلسوف، رئيس اول او بي ترديد، برگرفته از انديشه هاي افلاطوني است؛ با اين تفاوت كه هيچ يك از علماي بزرگ اسلامي برخلاف افلاطون به برده داري اعتقاد نداشته و آن را ناپسند مي شمرند.
از ديگر مواريث فكر و انديشه سياسي عهد باستان، روح نژادپرستي و انديشه برده داري است. افلاطون بر اين باور بود كه طبقات اجتماعي به دليل ويژگيهاي ذاتي و خصلتهاي زيستي خود تقسيم مي شوند. حاكمان، جنگاوران، دانشمندان و ديگر طبقات اجتماعي به دليل خصلتهاي بيولوژيك خود كه وجودشان از مس يا طلا است، به چنين لايه هايي از اجتماع تعلق دارند. فارابي هم در تقسيم بندي لايه هاي اجتماعي شديدا متأثر از افلاطون است و رئيس اول را مخدوم صرف مي داند و پايين ترين لايه هاي اجتماعي را خادم صرف، ولي انديشه برده داري را با روح تعاليم اسلامي در تضاد مي بيند (قادري، 1385).
حاصل آنكه جمهوري ستيزي از غرب به شرق آمد و نخبه گرايي و پرهيز از سپردن امور به جمهوري در درجه نخست انديشه اي است كه ريشه در دوران باستان دارد.
رويارويي دين و جمهوريت در قرون وسطي
امپراتوري روم در قرون اوليه ميلادي يك سوم جمعيت جهان را در خود جاي مي داد. تشكيل امپراتوري روم بر پايه كشورگشايي بود. امپراتوري از آغاز تأسيس نابرابري اجتماعي را در درون خود پرورش مي داد. ستم و بيداد در درون اين امپراتوري به حدي رسيده بود كه هزاران نفر در اواخر قرن چهارم ميلادي از مرزهاي امپراتوري گريختند و به اقوام بربر پناه بردند. در درون اين امپراتوري گسترده اعيان و اشراف حاكم بودند و امور اداري و نظامي را در اختيار خود گرفته بودند. با تقسيم امپراتوري به دو بخش شرقي و غربي و فساد دروني آن، انحطاط اين امپراتوري شتاب بيشتري گرفت تا آنكه در عهد هنريوس اين بناي عظيم فرو ريخت. (همان، ص147).
با فرو پاشي امپراتوري، مسيحت روز به روز قدرت بيشتري يافت. آيين مسيحيت توانست به اروپاي بي رحم و خشن نوع دوستي و رفتار انساني را به تدريج بياموزد. در دوران توحش و آدم كشيهاي آتيلا و اقوام وحشي هونز كه از سرها ديوار و از پوست آدمها پوشاك مي ساختند، ديرها و صومعه ها مفاهيم جديد و البته بسيار ناشناخته و غريبي را براي جهان غرب به ارمغان آوردند. مبلغان مسيحي كه خود بدترين شكنجه ها و كشتارها و بي رحميها را براي ترويج آيين مسيح تحمل كرده بودند، به پشتوانه تعاليم الهي توانستند به تدريج بر كوير تفتيده و تاريك جهان مغرب جلوه هايي از نور و گرمي بتابانند. با گرويدن برخي از سرداران جنگ مانند كلويس در فرانسه، به تدريج آيين مسيحيت در اين ديار رسوخ كرد. كليساها ساخته شد و كشيشان كه تنها بهره مندان از دانايي و سواد در اين دوران بودند، روز به روز جاي پاي خود را محكم و محكم تر ساختند. دين براي مردم اين ديار، دانش، هنر، معماري و آداب زيست در جوامع انساني را به ارمغان آورد.
اما از آن روزگار كه گرگوار كبير پايه هاي حكومت كليسايي را پي ريخت و مقام پاپ بر همه مقامات دنيوي پيشي گرفت، به تدريج جنگ و ستيز بر سر قدرت آغاز شد و كليساها با ثروت اندوزي و قدرت طلبي نه تنها روي در روي شاهان، كه در مقابل مردم و انديشه ورزان قرار گرفتند. قدرت طلبي و خرافه پرستي، كليساها را از معنويت گرايي و تعاليم حضرت مسيح دور كرد و جهان غرب را روز به روز در تاريكيهاي بيشتر فرو برد. مسيحيت كه توانسته بود اروپاي سركش را رام كند، ديگر خود دستاويزي براي سركشي بود. كشيشاني كه خود در سده هاي نخست ميلادي قرباني خشونت بودند، ديگر به نام تفتيش عقايد و انگيزاسيون آدم سوزي و آدم كشي را در ميدانهاي شهرها رسم كرده بودند. به دار زدن، و شكنجه هزاران نفر نشان مي دهد كه خرافه و جهل و قدرت پرستي از ويژگيهاي بارز دوراني است كه بعدها قرون وسطي نام گرفت.
درگيري رو به تزايد بين شاهان و كليساها سرانجام به سود شاهان پايان پذيرفت. روم روز به روز ضعيف تر شد و تبعيد هفتاد ساله كشيشان و پاپها به آوينيون تير خلاصي بر اقتدار آهنين پاپها بود. در اين دوران به ناحق و به سبب دنياپرستي كشيشان فاسد و ناآگاه، دين كه مي توانست مهم ترين وسيله ترقي و تعالي اروپاييها باشد، در مقابل علم و دانش و نوآوري قرارگرفت. پاپهايي كه يكي پس از ديگري مي آمدند، روشنگري و دانش و فناوري را عامل كاهش اقتدار خود تلقي نمودند و با تفسيرهاي ناآگاهانه از دين، اين نشاني غلط را به جهان دادند كه براي پيشرفت و نوگرايي راهي جز جدايي از اين دين وجود ندارد و بدين سان ضربه اي سهمگين بر پيكر معنويت و دين باوري در دنياي غرب وارد آمد و دين و دنيا و بدتر از آن دين و دانش در مقابل هم قرار گرفتند.
جمهوريت و سكولاريسم دو روي يك سكه در عصر نو
در نتيجه روشنگري با دين ستيزي برابر شد و در مقابل خدا محوري، اومانيسم و فردگرايي قرار گرفت. نو شدن در عرصه هاي مختلف آغاز شد. از موسيقي گرفته تا نقاشي، فلسفه علم و روش شناسي تحت تاثير جريان جديدي به نام نوگرايي قرار گرفت و در تمام اين عرصه ها نوگرايي، رهايي از سنتها تفسير شد.
روابط اجتماعي در قرون وسطي سلسله مراتبي و از نوع ارباب و مشتري بود. جامعه قرون وسطايي نمونه تمام عيار جامعه اي هوليستي به تعبيرلويي دومون بود و تحرك اجتماعي از رعيت به اشراف درعمل ناممكن مي نمود. علم و دانايي در انحصار اشراف و كشيشان و نابرابري اجتماعي بر لايه هاي مختلف حاكم شده و روابط اجتماعي عمودي و از بالا به پايين بود. جامعه قرون وسطي را مي توان نمونه اي تمام عيار از گماين شافت ماكس وبر يا اجتماع مهر پيوند تونيس دانست.
اما در دوران آتيلا و جهالت و بي خبري دنياي غرب، در آن سوي جهان خورشيد اسلام ظهور كرده بود و در جزيره العرب پيام آزادي و برابري انسانها را مي داد. بسياري از پيامهاي اسلام براي اروپاي آن دوران نه تنها باور نكردني، بلكه غيرقابل فهم بود. فرهنگ و تمدن اسلامي روابط اجتماعي جديدي را بين مردم از يك سو و مردم و حكومت از سوي ديگر پي ريزي نمود. بسياري از پيامهاي سياسي و اجتماعي اسلام، شعار روشنگري و آزاديخواهي قرن نوزدهم اروپا را تشكيل مي دهد. آزادي، برابري و برادري شعار اروپاييان در پايان قرن هيجدهم است. اين در حالي است كه در صدر اسلام پيامبر گرامي اسلام در مدينه بين مهاجر و انصار پيمان برادري بست. علم آموزي وظيفه همه مردمان شد و به دستور اسلام هر مسلماني موظف شد علم را ولو در چين بياموزد. نظارت همگاني وظيفه اي شهروندي و رابطه دولت و مردم به كلي دگرگون شد. قرارداد اجتماعي كه روسو خود را پايه گذار آن مي داند، در فرهنگ و تمدن اسلامي مفهومي آشنا و قديم بود. ماكس وبر تمام هنر مدرنيته را افسون زدايي از دولت و سياست مي داند. دولت تنها نهاد به كار گيرنده مشروع زور در دنياي مدرن است. اين در حالي است كه در بينش اسلامي دولت و سياست تنها و تنها وسيله اي براي خدمت به مردمان و كسب رضايت الهي است. تعابيري كه در نهج البلاغه از حكومت و سياست آمده، خود عالي ترين نوع افسون زدايي از دولت است. از تعاليم اسلامي حدود هزار سال گذشت تا حقوقي به نام حقوق بشر در سرزمين غرب تدوين شود.
حاصل آنكه در سرزمين غرب براي نوشدن، ترقي و تحرك اجتماعي و خردورزي چاره اي جز دست شستن از دين تحريف شده نبود. در اين سرزمين كليسا و مسيحيت مهم ترين عامل عقب افتادگي تلقي شد و صف آرايي بين علم و دين به دلايلي تاريخي در اين ديار به وقوع پيوست.
بدين ترتيب، نوگرايي و توسعه به دلايل پيش گفته در جهان غرب بر سه پايه استوار شد:
سكولاريسم و جدايي دين از سياست و به حاشيه راندن دين از صحنه اجتماعي و سياسي با توجه به نقش مخرب كليساها در اين حوزه، اين عكس العمل طبيعي مي نمايد.
فردگرايي و انديويدوئاليسم در مقابل انديشه هاي هوليستي دوران قرون وسطي عكس العمل طبيعي متفكران و انديشمندان دوران بعد از اين دوران بود. تونيس جامعه را در مقابل اجتماع قرار مي دهد. اجتماع تونيس مهر پيوند، اصالت جمعي و مبتني بر اقتصاد خانواده و كشاورزي است. با گذار از اجتماع به جامعه، پيشرفت و نوگرايي تحقق مي يابد. جامعه برخلاف اجتماع برپايه فرد و فردگرايي حتي بالاتر از آن بر پايه خودپرستي و اگوئيسم بنا شده است. اجتماع بر انديشه هوليستي بنا شده و جامعه بر تعقل ابزاري و انديدويدوئاليسم استوار است. ماكس وبر هم پيشرفت و توسعه را با عبور از گماين شافت و رسيدن به گزل شافت امكان پذير مي داند. در مقابل انديشه هاي هوليستي كليسايي انديشه هاي فردگرايانأ قرن هفده و هيجده باز هم طبيعي به نظر مي رسد.
دامنأ فردگرايي از حوزأ انديشه فراتر رفت و روابط اجتماعي را دچار دگرگوني و تحولي شگرف نمود. انديشه هاي لوتر و كلوين قرائتي فرد محور از دين بود. پيام لوتر و كلوين انقلابي در دنياي غرب ايجاد كرد و اشرافيت كليسا را زير سؤال برد. بر اين اساس هر فرد با خرد و دانش مي تواند با خداي خود ارتباط برقرار كند و متون ديني را درك نمايد. مكتب پروتستان واسطه هاي بين انسان و خدا را از ميان برداشت و فرد را مستقيماً در ارتباط با خداي خود قرار داد. ماكس وبر در كتاب اخلاق پروتستان و سرمايه داري نشان مي دهد كه پروتستانتيسم راه را بر كاپيتاليسم هموار كرد. به بياني ديگر، سرزمين غرب راه توسعأ خود را فقط و فقط در رهايي از سلطأ كليسا و دست برداشتن از دين مي ديد و جدايي از اين دين تحريف شده براي نو شدن و پيشرفت ضرورتي اجتناب ناپذير بود.
جمهوريت و نوگرايي در سرزمين اسلام
نگاهي اجمالي به راه طي شده در سرزمينهاي اسلامي و ايران نشان مي دهد كه مسير طي شده در ايران به كلي با راه طي شده در سرزمين غرب متفاوت است. سير تحولات در جوامع غربي به گونه اي بود كه لائيسيته، سكولاريسم و دين گريزي را در بطن خود به همراه داشت. اين در حالي است كه در سرزمين اسلامي كه راهي ديگر براي نو شدن پيموده، چنين ملازمه اي وجود ندارد. ضمن اينكه تجربأ غربي براي نوگرايي در عرصأ سياست عبرتها و آموزه هايي را مي تواند براي بشريت به همراه داشته باشد ولي هرگز نبايد اين تجربه را به تمامي بر ديگر جوامع عموميت داد و آن را جهان شمول پنداشت.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14