(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 21 ارديبهشت 1387 - 4 جمادي الاول 1429 - 10 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189081
 

دروغگوها كم حافظه مي شوند!
شورش هاي سال 40؛ دامي كه بختيار پهن كرد تيمور بختيار -14

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




دروغگوها كم حافظه مي شوند!

نوشته:اقبال حكيميون
وزير جنگ وقتي ديد زنده بگور شده با دست و پا در زندان را مي كوبد. با اينكه از اين محل صدا به خارج نمي رفت و فقط زندانيان داد و فريادهاي مهيبي مي شنيدند قاتلين را ترس و شايد غضب گرفت خواستند اين جسور را كه در مقابل اعدام مي خواهد ناله بنمايد و دست پا مي زند!!! زودتر به كيفر خود برسانند.
در محبس باز شد و دكتر زندان كه طبيب مرگ ناميده مي شود با دو نفر آجودان وارد اطاق شدند.
دكتر با كمال ادب و لبخندي كه شايسته شيطان يا عزرائيل است
مي گويد اين چند روز شما غذا نخورده ايد، كسالت داريد و ضعيف شده ايد، مي خواهيم يك انژكسيون تقويت به شما بزنم، خيلي لازم است. بعد به آجودانها مي گويد اين محل براي مزاج ايشان مضر است؛ بايد به مريضخانه بروند. آنها مي گويند ايشان به شهر آورده شده اند كه با رئيس كل ملاقات كنند و چون تشريف نداشتند موقتاً در اين اطاق كه تازه تعمير شده و پاكيزه است آورديم و بعد اضافه مي كنند اصلاً ايشان آزاد مي شوند و وزير جنگ را مخاطب قرار داده التماس مي كنند بيخود طوري نكنيد كه براي خودتان اسباب زحمت درست كنيد، آخر شما هم دشمن داريد.
دكتر هم جداگانه از همين قسم گفت وگوها مي نمايد آنگاه انژكسيون را از جيب بيرون آورده قدمي جلو مي گذارد محبوس مي گويد:
«دكتر! اگر قدمي جلوتر آمدي مغزت را مي كوبم من كسالت ندارم و نمي خواهم تو مرا تقويت كني، اي بي شرف.»
دكتر فوراً خود را به راهرو انداخته و متعاقب آن شش نفر از عملجات عزرائيل به درون آمده به روي او مي ريزند، زد و خوردي شديد در مي گيرد. هر شش نفر عاجز و مغلوب مي شوند، قواي زنداني يك بر صد گرديده و نمي خواهد بميرد جدال با مرگ چند دقيقه به طول انجاميد.
در اين موقع با چوب قانون! ضربتي به مغز او از سمت چپ وارد آمده، گيج شده مي افتد فوراً دست بند و پابند به او زدند.
آن وقت آن طبيب !. مراجعت كرده و سرنگ مرگ را در بدن زنداني وارد كرد. التماس محبوس به جائي نرسيد. بيچاره مي گفت خون خودم را به تو حلال مي كنم اگر طوري بشود زود بميرم.
اين تقاضا البته مورد نداشت؛ اگر زنداني زود بميرد و سم فوراً كار او را بسازد دكتر و زندانبانان و رئيس نظميه و ديگران با چه تفريح بكنند؟!!!
متجاوز از دو ساعت تشنج و فرياد طول كشيد، كم كم تماشاچيهاي رقيق القلب! خسته شدند؛ آدم كشها تفريح ديگري هم لازم داشتند. و او را خفه نمودند. چند پنجه قدرت!، چند مرد شجاع زورمند! مرد مسموم دست و پا بسته را با كمال دليري در عمارت نظميه مركز امنيت مملكت خفه نمودند!!
در همين موقع، در راهرو محبس، آيرم با سه نفر از صاحب منصبان گفت وگوكنان قدم مي زد و منتظر نتيجه امر بود. اين سه نفر يكي سرهنگ زندانبان و دو نفر از صاحب منصبان نظميه بودند.
فرداي آن روز جنازه را مأمورين نظميه به اصفهان حمل نموده گفتند بنابر وصيت متوفي جسد را در مقبره خانوادگي در تخت پولاد دفن مي كنيم.
دروغگوها كم حافظه مي شوند؛ فكر نكردند كسي كه روز قبل ناخوش نبوده و سكته كرده باشد چه وقت و نزد كي و براي چه وصيت كرد نعش او را به اصفهان بفرستند؟!.
در روزنامه هاي آن زمان نوشته شد به مرض سكته در زندان فوت گرديد.
به خانواده او هم اجازه فاتحه داده نشد. كساني كه در محبس سكته مي كردند جمع شدن خانواده و مجلس تذكر براي آنها ممنوع بود!1
9. قتل اسماعيل خان قشقايي
اسماعيل خان قشقايي و فرزندش ناصرخان قشقايي به اتهام همراهي با شورشيان ايلات و عشاير فارس (كه مدتي قبل از آن به دستور رضاشاه سركوب شده بودند) به امر رضاشاه دستگير و زنداني شدند. اين دو نفر در زمان توقيف نماينده مجلس شوراي ملي بودند. در روز 8 شهريور 1311 وزير كشور منصورالملك از مجلس شوراي ملي درخواست كرد تا از اين دو تن سلب مصونيت كرده اجازه دهد تحت تعقيب قضايي قرار گيرند. مدتها قبل از آن اسماعيل خان و ناصرخان قشقايي دستگير و زنداني شده بودند. ناصرخان قشقايي تا هنگام سقوط رضاشاه تحت نظر باقي ماند؛ امّا پدرش اسماعيل خان قشقايي امان داده نشد و در همان دوره رضاشاه به توسط مأموران شهرباني به قتل رسيد. گفته شده است كه قتل اسماعيل خان قشقايي (صولت الدوله) اساساً به خاطر دشمني او با انگليسيان صورت گرفت و هرگاه او بر اين مخالفت اصرار نمي ورزيد رضاشاه از خون او درمي گذشت.2
آگاهان به امور در آن روزگار عقيده داشتند كه رضاشاه از همان سالهاي نخست سلطنت قصد جان اسماعيل خان صولت الدوله قشقايي را كرده بود؛ امّا به خاطر شفاعت ميرزا حسن خان مستوفي الممالك، كه رضاشاه ارادت خاصي به او داشت، تا هنگام مرگ او از دستگيري و قتل اين سردار قشقايي اجتناب ورزيد:
در دوره هشتم خودش3 از جهرم و پسرش ناصرخان از طرف ايل قشقائي نماينده مجلس بودند. پس از فوت حسن مستوفي الممالك در تاريخ 6 شهريور 1311 خ در يك مهماني كه خود سردار عشاير هم در آن مهماني حضور داشت پس از غسل دادن و كفن كردن مستوفي هنگامي كه مشايعين از در باغ مقبره خارج مي شدند كه به خانه هاي خود بروند صولت الدوله و ناصرخان پسر بزرگش، كه هردو نماينده مجلس بودند و به اصطلاح مصونيت قانوني داشتند، برخلاف نص صريح اصل دوازده قانون اساسي دستگير و در زندان قصر زنداني شدند و دو روز بعد يعني 8 شهريور 1311 خ به موجب لايحه اي كه علي منصور وزير كشور وقت تهيه و تنظيم نموده و به مجلس داد بدون هيچ گفت وگويي به اتفاق آراء به تصويب رسيد و از هر دو نفر كه در زندان به سر مي بردند سلب مصونيت شد.
از ابتداء دوره هاي مجلس شوراي ملي تا اين تاريخ اين اولين سلب مصونيتي بود كه از نماينده مجلس به عمل آمد. يك بار ديگر هم در نظر بود كه صولت الدوله زنداني و سرانجام تلف شود چون مستوفي الممالك زنده بود و از او حمايت مي كرد شاه هم به واسطه شخصيت مستوفي كه خيلي به او احترام مي گذاشت او را بخشيد تا اينكه همان روز كه مستوفي درگذشت پدر و پسر كه نماينده مجلس بودند دستگير شدند. معروف است كه سردار عشاير در سر جنازه مستوفي بيش از ديگران گريه مي كرد. يكي از حضار او را تسلي مي داد كه گريه نكن بس است. صولت الدوله مي گفت كه بيشتر به حال خودم گريه مي كنم كه وضع من بعد از اين چه خواهد شد و اتفاقاً هم خوب پيش بيني كرده بود. اسماعيل خان قشقايي و ناصرخان پسرش مدتي در زندان به سر مي بردند تا اين كه سردار عشاير در اواخر سال 1311 خورشيدي در زندان قصر در 59 سالگي درگذشت. و چندي بعد هم ناصرخان آزاد گرديد و تا شهريور 1320 خ سخت زير نظر بود و در اين تاريخ يعني پس از استعفاي رضاشاه پهلوي از سلطنت و تغيير اوضاع بدون اجازه به فارس رفت و در ميان ايل قشقايي قرار گرفت ـ صولت الدوله در دوره هاي 5 و 8 از جهرم نماينده مجلس بوده است.4
10. قتل محمد فرخي يزدي
محمد فرخي يزدي از شاعران برجسته و آزاديخواهان بنام كشور در عصر مشروطه بود و زباني انتقادگر و برنده داشت. در دوره هفتم مجلس شوراي ملي نماينده يزد بود و از اقليت مجلس به شمار مي رفت. انتقادات او در دوران نمايندگي مجلس از اوضاع و انحرافاتي كه در گوشه و كنار كشور مشهود بود، زبانزد بود. فرخي يزدي كه در دوره نمايندگي بخت آن را داشت كه سلب مصونيت نشده و راهي زندان نشود بلافاصله پس از پايان دوره هفتم مجلس شوراي ملي مخفيانه به شوروي گريخت و از آنجا به اروپا و آلمان رفت. با پادرمياني تيمورتاش بار ديگر به كشور بازگشت و از سوي شاه مورد تفقد قرار گرفت؛ امّا اين پايان ماجرا نبود؛ چندي بعد او را به جرم عدم پرداخت بدهي اش به طلبكاران (كه مبلغ آن نزديك به 300 تومان تعيين شده بود) دستگير كردند، تحت تعقيب قضايي قرار داده به زندانش انداختند. اما فرخي كه از كنه قضايا آگاهي داشت هيچگاه اين اتهام را نپذيرفت و با انتقادات مكررش از اوضاع جاري كشور اتهام سياسي بر او وارد شد و جرم وي سياسي تعيين گرديد و پس از مدتي گفته شد در زندان جانش را از دست داده است. در حالي كه او را، به بهانه مداواي بيماري، به بيمارستان شهرباني منتقل كرده بودند، به وسيله آمپول هواي پزشك احمدي به قتلش رسانيدند.5 متهمان به قتل فرخي يزدي در دادگاه محاكمه بيدادگران و جنايتكاران شهرباني (پس از شهريور 1320) توضيح دادند كه پزشك احمدي فرخي يزدي را در زندان شهرباني (با تزريق آمپول هوا) به قتل رسانيده است؛ و اين در حالي بود كه مأموران شهرباني بلافاصله پس از قتل فرخي يزدي درباره او و دلايل فوتش چنين گزارش كرده بودند: «محمد فرخي فرزند ابراهيم در تاريخ 1318.7.25 به مرض مالاريا و نفريت فوت كرده است.»6 برخلاف اين گواهي سراسر كذب شهرباني، كه عامل مرگ فرخي يزدي را مالاريا و نفريت اعلام كرده بود، دو تن از پزشكياران كه در شب حادثه در بيمارستان محل نگهداري فرخي كشيك داشتند، پس از سقوط رضاشاه در دادگاه شهادت دادند كه پزشك احمدي با تزريق آمپول هوا به حيات فرخي يزدي پايان داده است. اين دو پزشكيار كه فتح الله بهزادي و علي سينكي نام داشتند مشاهدات و دانسته هاي خود را درباره كيفيت قتل فرخي يزدي به شرح زير به دادگاه ارائه دادند:
قبلاً از طرف اداره زندان محمد يزدي سرپاسبان آمده، شيشه هاي پنجره اطاق حمام7 را گل سفيد زده و پنجره هاي اطاق حمام را گرفته و مسدود نمودند، و روز 18.7.21 فرخي را به آن اطاق انتقال دادند، و دستور دادند كه كسي حق ندارد به اطاق حمام داخل شود و در را قفل كردند و كليدش را همراه خود بردند. و نزد پايور نگهباني بود و هر وقت كه براي معاينه و دادن دستور دوايي لازم بود به پايور نگهباني اطلاع داده و با حضور آنها غذا و دوا داده مي شد، و مجدداً در را قفل و كليد آن را با خود مي بردند تا روز 18.7.24 ساعت (17.30 ساعت پنج و نيم بعدازظهر) برحسب دستور ياور بردبار، رئيس زندان موقت، مرا مأمور كردند كه به منزل سلطان متنعم پايور زندان بانوان رفته و از او عيادت كنم. بنده هم حسب الامر به وسيله اتومبيل اداري به منزل نامبرده عازم شدم و در موقع رفتن به دكتر احمدي كه در بيمارستان بوده اظهار داشتم كه طبق اين يادداشت براي عيادت متنعم مي روم، قريب دو ساعت در منزل متنعم بودم و دستورات دوايي نيز به ايشان دادم، و با همان اتومبيل كه آمده بودم مراجعت كردم. ديدم كه پزشك احمدي نيست. من از علي سينكي سؤال كردم كه پزشك احمدي كجاست؟ گفت رفته است. از پشت پنجره بيمارستان صدا كردم كه كليد را بياوريد تا شام فرخي را بدهيم. جواب دادند كه فرخي گفته است امشب شام نمي خورم. ساعت بين نه ونيم و ده بود كه نيرومند وارد زندان شده، و پايور نگهبان هم از عقب ايشان بودند. صبح كه آقاي دكتر هاشمي آمدند، پس از اينكه تمام اطاقها را بازديد نمودند، براي عيادت فرخي آمدم دم پنجره بيمارستان. بنده صدا زدم آژدان كليد را بياوريد كه هم چاي فرخي را بدهم و هم دكتر او را معاينه كند. كليد را آوردند در اطاق فرخي را باز كردند. دكتر هاشمي به جلو، بنده از عقب ايشان. پايور نگهبان يزدي هم از رفقاي ما داخل شده و علي سينكي هم با ما بود. مشاهده كردم فرخي روي تخت برخلاف هميشه دراز كشيده؛ چون همه روزه كه وارد مي شديم به پا ايستاده و پس از سلام و تعارف، چند بيتي اشعار و رباعي كه ساخته بود براي ما مي خواند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- همان، صص 335-345
2- همان، صص 340-342
3- خسرو معتضد، پيشين، صص 197-201 و حسين مكي، پيشين، ج 5- صص 435-445
4- حسين مكي، پيشين، ج5، صص 465-469
5- همان، ج 5، صص 160-165
6- منظور اسماعيل خان قشقايي صولت الدوله است.
7- حسين مكي، پيشين،ج5، صص 163-164

 



شورش هاي سال 40؛ دامي كه بختيار پهن كرد تيمور بختيار -14

نويسنده:سجادي- بختياري
حادثه دانشگاه؛ پايان كار بختيار
وضع به همين منوال ادامه داشت تا اين كه حادثه اول بهمن ماه 1340 دانشگاه تهران به وقوع پيوست و چند تن از سران جبهه ملي و همچنين عده اي از اعضاي فراماسونري و عوامل شبكه هاي جاسوسي انگلستان نظير فتح اله فرود، اسداله رشيديان و صادق بهداد - كه از دوستان نزديك سپهبد بختيار بودند - بازداشت شدند و گفته شد كه واقعه دانشگاه با زمينه سازي هاي قبلي اين افراد براي وادار ساختن دكتر اميني به استعفا صورت پذيرفته و در روز دوم بهمن منزل سپهبد بختيار به وسيله دوستان وي كه به نخست وزيري مشاراليه اطمينان حاصل نموده بودند، گلباران شد.
علي اميني پس از اطلاع از اين مسأله به ديدار محمدرضا پهلوي رفت و تيمور بختيار را عامل و محرك اصلي حوادث دانشگاه تهران و ديگر شورش هاي سال 1340 معرفي كرد و از شاه خواستار صدور اجازه بازداشت وي شد. اما محمدرضا پهلوي با اين درخواست موافقت نكرد و تنها اجازه خروج او از ايران را صادر نمود. در يكي از گزارش هاي ساواك به اين مسأله بدين صورت اشاره شده است:
«. . . آقاي نخست وزير در شرفيابي روز گذشته به حضور شاهنشاه به عرض رسانيده كه تمام بلواهاي اخير زير سر سپهبد تيمور بختيار است و تا ايشان آزادانه مي گردند، دست از تحريك برنداشته و ممكن است اين وضع ادامه يابد و از شاهنشاه تقاضا نمودند كه موافقت فرمايند كه تيمسار بختيار هم بازداشت گردد.
اعليحضرت همايون شاهنشاه فرمودند كه اگر بختيار بازداشت گردد به پرستيژ ارتش لطمه وارد مي شود و بخصوص كه ايشان مبارزات زيادي با توده اي ها و غيره نموده اند. اگر تحريكات ايشان از نظر دولت قطعي است بهتر است او را به مسافرتي بفرستيم. آقاي نخست وزير موافقت مي نمايد و در نتيجه ساعت 10 صبح ديروز تيمسار بختيار به طور خصوصي شرفياب و از طرف شاهنشاه به وي تكليف مي شود كه براي يك چند به مسافرت خارج برود. . . »(76)
به اعتقاد برخي از صاحبنظران، علت اصلي مخالفت تيمور بختيار با علي اميني، دخالت اميني در بركناري او از مقام رياست ساواك بوده است:
«. . . سپهبد بختيار سلب قدرت خود را مولود اراده اميني مي دانست و شاه صريحاً به او گفته بود كه من موافقت با بركناري شما نداشتم، ولي اصرار اميني و تهديد به استعفا موجب شد كه با خواسته او كه بركناري شما باشد، موافقت كنم و طبعاً در آتيه نزديكي از وجود تيمسار در كار بزرگتر و بهتري استفاده خواهم كرد. . . »(77)
كروميت روزولت، كارگردان و شخصيت شماره يك پشت پرده كودتاي ننگين 28 مرداد سال 1332، طي مصاحبه اي در 30 مارس 1980 به تلاش سپهبد تيمور بختيار براي ترتيب دادن يك كودتا عليه شاه اشاره كرد و فاش ساخت كه بختيار در سفر به آمريكا، قبل از نخست وزيري اميني به ملاقات آلن دالس رئيس وقت سازمان «سيا» و (معروف به دايناسور اطلاعاتي) و كروميت روزولت رفته و از آنان براي ترتيب دادن يك كودتا عليه محمدرضا پهلوي كمك خواسته است. اما آمريكاييان كه به هيچ وجه با اين امر موافق نبودند، شاه را در جريان اين ماجرا گذاشتند و شاه نيز در اولين فرصت او را بركنار ساخت. (78)
البته به نظر برخي از تاريخ نويسان «حمله كماندوها به دانشگاه تهران حاصل توطئه اي بوده كه طرح آن را مخالفان دكتر اميني كه در رأس آن سپهبد تيمور بختيار، اسداله رشيديان و فتح اله فرود قرار داشتند، تدارك ديده بودند و با موافقت و دستور محمدرضا شاه اجرا شده است. (79)
بركناري بختيار به روايت نماينده اسرائيل
مئير عزري - نماينده اسرائيل در ايران - درباره بركناري بختيار از رياست ساواك مي نويسد:
«داستان پردازي هاي مردم در چنين رويدادهايي. . . از بالا مايه مي گيرد و دهان به دهان مي چرخد تا چيز تازه اي از كار درآيد. بركناري بختيار گوياي درگيري نامبرده با علي اميني (نخست وزير خانه نشين) بود. مردم مي گفتند: «اميني، بختيار را دشمن خود مي دانسته، آدم هاي بختيار خواسته اند درسي به پسر فخرالدوله بدهند. » يكي از درخواست هاي اميني (دوره اي كه آمريكا به ايران فشار مي آورد)، براي پذيرش نخست وزيري، اخراج بختيار از ايران بود، شاه پذيرفت، ولي حقوق ماهيانه اش را مي پرداخت. بختيار همين كه پايش به رم رسيد گفت: «علي اميني و حسن ارسنجاني وزير كشاورزي اش، طرح اصلاحات ارضي شاه را به بن بست خواهند رساند. » افزون بر آن گويا دكتر علي نقي عاليخاني (وزير اقتصاد) به گوش اسدا... علم زمزمه كرده بود كه بختيار در ديداري پنهاني با ج. اف. كندي (رئيس جمهور آمريكا)، پروژه جابجايي خود را با شاه در ميان نهاده است. . . گويا چنين زدوبندهايي از سوي بختيار براي شاه گران آمده و مي خواسته كار وي را يكسره كند. »(80)
واقعيت اين است كه شاه از وجود تيمور بختيار و قدرتي كه از رهگذر رياست ساواك كسب كرده بود، بيمناك بود. زماني كه علي اميني از دخالت بختيار در ماجراي دانشگاه و آشوب هاي خياباني حرف زد، بهانه لازم را به دست شاه داد و با بهره گيري از اين بهانه وي را بركنار كرد. از سوي ديگر، با تغيير استراتژي سياسي آمريكا و جايگزين شدن سياست اصلاحات و دموكراسي هاي هدايت شده، به جاي ديكتاتوري عريان و سركوب خشن توده ها در كشورهاي تحت سلطه، تاريخ مصرف جلادهايي چون سپهبد بختيار به سرآمده بود. اگرچه اين نكته را هم نبايد از نظر دور داشت كه دولت آمريكا در اين ايام بشدّت درگير تزئين مظاهر روبنايي كشورهاي تحت سلطه از جمله ايران بود و براي اينكه بتواند با فراغت بيشتري در عرصه حقوق بشر مانور كند، مجبور بود در ماجراي كنار گذاشتن تيمور بختيار موافقت داشته باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
76- مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، تيمور بختيار به روايت اسناد ساواك، جلد اول، چاپ اول، سال 1378، ص .56
77- عاقلي، باقر، نخست وزيران ايران، ص .911
78- روبين، باري، جنگ قدرت ها در ايران، ص .94
79- نجاتي، تاريخ سياسي، جلد اول، ص .190
80- عزري، مئير، يادنامه، ترجمه آبرهام حاخامي، چاپ اول، جلد اول، چاپ فلسطين اشغالي، ص .115

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14