|
|
|
معماى پليسى شماره ۱۲۸
قفس شيشه اى
|
|
|
مهدى ابراهيمى باد سردى مى وزيد و سايه ها زير نور چراغ هاى تير برق روى آسفالت كوچه ها كش مى آمدند و گاهى ناپديد مى شدند، همه دست در جيب پالتوهايشان فرو برده و تند و تند راه مى رفتند. عده اى رفتگر در گوشه اى از خيابان با آتش زدن كارتن ها خود را گرم مى كردند، داخل قهوه خانه ها بخار آب سماورها و دود قليان فضاى مه آلودى را پشت جدار شيشه اى فراهم كرده بود. وقتى تلفن همراه كشيك قتل زنگ خورد، بازپرس شمس در ترافيك گير افتاده و به چراغ قرمز چشم دوخته بود، ستوان ميرى اعلام كرد: زن يك مهندس پولدار در برابر ديدگان او به قتل رسيده است و اين مرد نتوانسته براى نجات جان او كارى انجام دهد. ماجراى عجيبى بود، حمله اى شبيه به سرقت و قتل زن خانواده در حالى كه همسرش در آنجا حضور داشت. بايد به آجودانيه مى رفت، عقربه ها ساعت ۱۱ شب را نشان مى داد كه بازپرس شمس در چند قدمى خودروهاى پليس، تشخيص هويت و پزشكى قانونى از خودرواش پياده شد. جمعيتى در اطراف ساختمان سفيد رنگ ديده نمى شد، جز چند خودروى مدل بالا كه سرنشينان آنان همگى شيك پوش و ناراحت بودند. ساختمانى پنج طبقه اعيانى با ديوارهاى سفيد پيش رويش قرار داشت. مشخص بود محل جنايت يك مجتمع مسكونى است. سروان ميثاقى با ديدن بازپرس نزد او رفت و گفت همه همسايگان به درخواست پليس در خانه هايشان مانده اند و ورود و خروج براى همه ممنوع شده است. اقدام خوبى به نظر مى رسيد. داخل ساختمان و در كنار پله ها، آسانسورى ديده مى شد كه در آن نيمه باز بود. بازپرس سوار آن شد و با راهنمايى هاى سروان، شاسى طبقه سوم را فشرد، وقتى آسانسور از حركت ايستاد و از آن پياده شد، خود را در برابر پاگرد ۱۰ مترى اى ديد كه فقط يك در چوبى بسيار شيك و گرانقيمت در آن وجود داشت. پس در هر طبقه تنها يك واحد مسكونى وجود داشت، به قفل هاى در ورودى خيره شد، همه سالم بودند. بعد با رعايت كردن همه اصول وارد شد. يك راهروى تزئين شده با آكواريوم هاى بسيار زيبايى پيش رويش قرار گرفت، ماهى ها تا سقف خانه داخل قفس شيشه اى بال هاى خوشرنگ خود را مى رقصاندند. طول ۳ مترى راهرو را پشت سر گذاشت و وارد پذيرايى خانه مهندس شكوهى شد، به اندازه اى اين پذيرايى شيك بود و دكوربندى زيبايى داشت كه اگر جسد را لابه لاى مبل هاى استيل نمى ديد، متوجه نمى شد كه در اين زيبايى، زشتى اى نيز وجود دارد. بالاى سر جسد رفت، «رعنا» را ديد كه طاقباز روى زمين افتاده است. آثار ضربات چاقو روى گردن، دستان و بدن اين زن ديده مى شد، دستانش از جلو با چسب كارتن بسته شده بود. پاهايش نيز با روسرى اى به هم بسته و دهانش را با چسب كارتنى بى رنگى چسبانده بودند. خون هاى دلمه شده در اطراف گردن «رعنا» صحنه وحشتناكى را به تصوير كشيد و به خاطر خونريزى ملايمى كه در محل جراحات به چشم مى خورد، بازپرس به راحتى مى توانست اندازه، تعداد و عمق جراحات را تشخيص بدهد. به جز شعاع ۳۰ سانتى مترى جسد كه خون از محل زخم ها جارى شده بود، هيچ اثرى از پاشيدگى خون در روى مبل ها يا در و ديوار ديده نمى شد. يك چاقوى خون آلود با دسته چوبى و تيغه دو لبه زير مبل و در فاصله يك مترى جسد پيدا شده بود كه مأموران تشخيص هويت به خواسته بازپرس شمس آن را داخل كيسه بى رنگ زيپ دار انداختند تا براى انگشت نگارى به اداره تشخيص هويت ببرند. در فاصله ۳۰ مترى ضلع غربى محلى كه جسد «رعنا» افتاده بود، يك صندلى ديده مى شد كه طنابى دور آن بود و نوع شكستگى بدنه چوبى اش نشان مى داد كسى در آن با طناب اسير بوده است و با تقلاى بسيار و كوبيدن صندلى به زمين و ديوار با نماى آجرى پله هاى بخش دوبلكس خانه، آن را شكسته است. بازپرس هيچ به هم ريختگى اى در محل جنايت نديد، طلاها و جواهرات «رعنا» نيز در دستان و گردن جسد ديده مى شد. پس برخلاف گزارش مركز پيام جنايى، سرقتى در كار نبود و انگيزه در اين جنايت چيز ديگرى بود. عجيب بود، چطور قاتل با انگيزه اى غير از سرقت، «رعنا» را در برابر همسرش به قتل رسانده و بدون كشتن مهندس شكوهى و از بين بردن شاهد، محل جنايت را ترك كرده بود. براى اين كه مطمئن شود سرقتى در كار نبوده به همراه سروان به طبقه دوبلكس خانه رفت، همه اثاثيه مرتب سر جايشان بودند و از اتاق در انتهايى ترين قسمت خانه و دورترين بخش تا محل افتادن جسد، صداى گريه اى مى آمد. وقتى وارد اين اتاق شد، مهندس شكوهى را ديد كه دختربچه يك ساله اى را در آغوش گرفته و گريه مى كند، صحنه غمناكى بود، دخترك از گريه هاى پدر وحشتزده شده و هاج و واج به ميهمانان ناخوانده چشم دوخته بود. بازپرس شمس از مأموران خواست تا اين دختر و پدر را از يكديگر جدا كنند و با شنيدن اين كه عمه هاى هما كوچولو در خيابان و داخل خودروهايشان هستند، دستور داد تا اين دختربچه به آنان تحويل داده شود و از مهندس خواست با كنترل اعصاب خود، روى صندلى آرام بنشيند. روبه رورى مهندس نشست و خواست براى جلوگيرى از فرار قاتل به سؤالات وى با دقت جواب بدهد. در زمان قتل كجا بودى؟ من و همسرم وقتى با هما كوچولو به خانه آمديم، چون او خواب آلود بود، «رعنا» و هما به اين اتاق آمدند و من با تعويض لباس هايم روبه روى تلويزيون نشستم تا برنامه ها را تماشا كنم. چند دقيقه اى نگذشته بود كه زنگ داخل خانه به صدا درآمد، چون هيچ كس نمى توانست بدون اين كه در ورودى ساختمان توسط يكى از ساكنان باز شود، داخل محوطه اصلى ساختمان شود، تصور كردم مدير ساختمان به خاطر انجام امور فنى يا شارژ آن به من مراجعه كرده است. غافل از اين كه قاتل پشت در است، آن را باز كردم، باور كنيد به اندازه اى برق آسا عمل كرد كه حتى نفهميدم چند نفر به من حمله كرده اند، يك ضربه به صورتم خورد، تا آمدم به خود بيايم، با چسب كارتنى دهانم را بست و روى صندلى نشاند. ابتدا دستانم را با چسب كارتنى بست، سپس پاهايم و بعد با طنابى من را به صندلى بست. وقتى كاملاً تسليم قاتل شدم، صداى رعنا را شنيدم كه مرتب من را صدا مى كرد و مى پرسيد: «كى بود، چيكار داشت؟ و...» دقت كه كردم، ديدم مهاجمانى در كار نيستند و تنها يك مرد با كلاه كاموايى مشكى رنگى كه به سر كرده است و از دو سوراخ روى كلاه مى شد چشمان عسلى رنگش را ديد، روبه رويم ايستاده است. قاتل آرام از پله ها بالا رفت، انگار مى دانست همسرم مى خواهد از اتاق خارج شود، اى كاش بيرون نمى آمد، وقتى در باز شد، چون پشتم به آنها بود، تنها گوش هايم را تيز كردم كه بشنوم چه اتفاقى مى افتد، صداى خنده وحشتناك قاتل را شنيدم و «رعنا» حتى نتوانست فرياد بكشد. نامرد سيلى محكمى به صورت رعنا زد، هرچه تلاش مى كردم، نمى توانستم خودم را رها كنم، ديدم موهاى رعنا را گرفته و از پله ها پايين مى آورد، انگار شدت ضربه قاتل زياد بود، چون همسرم بى حال روى كف زمين كشيده مى شد، با نگاه هايم به او التماس مى كردم، اما توجهى نداشت، او را دقيقاً از روبه روى من كشاند و بين مبل ها روى زمين انداخت. «رعنا» انگار قدرت فرياد كشيدن را داشت، جيغ نصفه و نيمه اى كشيد كه قاتل دستپاچه شد، احساس كردم به دنبال چيزى مى گردد. وقتى به زير پاى من نگاه كرد، متوجه شدم چسب كارتنى را مى خواهد. او ريسك نكرد و با روسرى اى كه «رعنا» با تصور اين كه ميهمان داريم، روى سرش انداخته بود، پاهايش را بست بعد سيلى ديگرى زد و به سمت من دويد، خواستم كارى بكنم اما نشد، او چسب را برداشت و رفت، دستان زنم را بست بعد روى دهان او نيز چسبى زد. «رعنا» ديگر هيچ تقلايى نمى كرد. تصورم اين بود كه همسرم قبض روح شده است اما قاتل كه مردى چهارشانه با پوششى اسپورت و مشكى رنگى بود دست به جيبش برد و چاقويى بيرون آورد تا آن لحظه فكر مى كردم او مى خواهد سرقت كند، از سويى نگران زنم بودم و از سويى مى ترسيدم هما كوچولو در خطر باشد. صحنه اى را كه مى ديدم وحشتناك بود، قاتل مانند ديوانه ها چاقو را جلوى چشمان «رعنا» حركت مى داد، احساس مى كردم حرف هايى زير لب زمزمه مى كند و چيزهايى به همسرم مى گويد فهميدم با يك ديوانه زنجيرى مواجه هستم و او سارق نيست. چشمان وحشتزده رعنا را به خاطر دارم كه از لابه لاى مبل ها به من خيره شده بود قاتل همينطور آرام بالاى سر همسرم ايستاده بود طورى كه او نمى توانست كارى بكند وقتى دست قاتل بالا رفت تا ضربه چاقو را بزند چشمانم را بستم، هيچ چيز نشنيدم، نتوانستم بى توجه باشم، چشمانم را باز كردم، قاتل مرتب چاقو را بالا مى برد و ضربه مى زد. چند ثانيه طول نكشيد كه مرد سياهپوش از جا بلند شد، چاقو را روى زمين انداخت بعد بدون اين كه نگاهى به من بكند به سمت در خروجى رفت و از خانه خارج شد، نمى دانم چرا به من رحم كرد، هرچه توان داشتم به كار بردم تا صندلى را بشكنم، حدود نيم ساعت تقلا كردم تا توانستم خودم را رها كنم، خيلى سريع به پليس و اورژانس زنگ زدم اما انگار كار از كار گذشته بود. همسرت دشمنى داشت؟ او در يك شركت رايانه اى بسيار بزرگ كار مى كند رئيس گروهى كارگر است و متأسفانه اخلاق تندى دارد و خيلى ها را اخراج كرده است. هرچند اين كارهايش بى دليل نبود و بخاطر سهل انگارى هاى كارگران صورت مى گرفت، از سوى ديگر «رعنا» از شوهر اولش طلاق گرفته بود، شوهرش دوست نداشت او را طلاق بدهد و روز دادگاه «رعنا» را تهديد كرده بود روزى او را خواهد كشت، اما تصور من اين است كه قتل ربطى به شوهر قبلى «رعنا» ندارد چرا كه سال ها از اين تهديدات مى گذرد و آن مرد ديگر كارى با «رعنا» نداشت. هيچ چيزى براى راهنمايى ندارى؟ هيچ چيز، مى خواهم نزد هما كوچولو باشم، او خيلى ترسيده است و مادرش را مى خواهد. با اطلاعاتى كه به دست آورد خود را در برابر شوهر سابق مقتول و تعداد زيادى كارگر اخراجى ديد كه احتمال داشت همگى كينه به دل داشته باشند. وقتى خانه مهندس را ترك كرد هنوز سوار آسانسور نشده بود كه برگشت. مهندس شكوهى در چارچوب در ايستاده بود و مى خواست نزد خواهرش برود و هما كوچولو را از او بگيرد، از او خواست كمى صبر كند و بعد روبه رويش ايستاد و گفت: «مهندس، همه قاتلان اشتباهاتى دارند اما نقشه تو ماهرانه و حساب شده بود، يك جا اشتباه كردى و الآن بايد اعتراف كنى!» مهندس وقتى دليل بازپرس شمس را شنيد، چاره اى جز اعتراف نداشت. او گفت: «يك لحظه ناگهانى بود، رعنا خانه را با اداره اش و من را با كارگرانش اشتباه گرفته بود و همين كارهايش موجب شد من هر روز از او دورتر و دورتر شوم. مانند ماهى هاى داخل قفس شيشه اى بودم تا اين كه امشب وقتى بخاطر ناسزاگويى هايش كنترل خودم را از دست دادم و به او حمله كردم و ... *** خوانندگان گرامى تنها با اشاره به يك دليل آن را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد و در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.
|
|
|
|
|